سخنرانی لطیف پدرام ( کامل، با ماجرای اخلال)

زنده گیــنـامـــۀ مسعود بزرگ ( رح )

سخنان آموزنده از مسعود بزرگ(رح)

سیاسی

نوشته شده توسط پایگاۀ تاجیکان
اخبار
نمایش از 24 بهمن 1394
پرینت

پیروان عبدالعلی مزاری و کشته شدن هزاره های افشاری
یادداشتی از : پایگاه تاجیکان
برخی از پیروان عبدالعلی مزاری ، به ویژه از جناح کریم خلیلی ، که همدست فاشیست های اوغان ذلتی می باشند، این روز ها باز هم بر دهل " فاجعه افشار"  میکوبند و بر تاجیکان می تازند که گویی قاتل هزاره ها در افشار  بودند !


ما ، بنا بر نزاکتهایی که در میان است و به خاطر ملاحظات مهمی که داریم ، نمی خواستیم و نمی خواهیم در برابر یاوه گویی ها و نفرت پراگنی های یک تعداد از هزاره های بی مسوولیت ، واکنش نشان دهیم و آیینه را در برابر چهرۀ زشت و زرد خود شان قرار دهیم که در آن جنایات بیشمار  گروه مزاری و پیروان لومپن و شیشه خوار و دیوانه اش را تماشا کنند و بدانند که حزب وحدت شاخه مزاری و دیوانه های زنجیری اش باعث قتل مردم در افشار و دیگر مناطق شدند . ما به خاطر اینکه دوستی های نیم بند و لرزان ما با هزاره هایی که میخواهند با تاجیکان دوست و همراه باشند خراب نشود، در مقابل چرند نویسی های مزد بگیران فاشیزم ، خموشی اختیار کرده ایم . اما می بینیم که دیوانگان مزاری خیلی بیباکانه می تازند و هیچ نزاکتی را رعایت نمی کنند . سکوت تاجیکان را به معنای پذیرش ادعا های واهی خویش تلقی می نمایند . از این رو ، به اثر خواهش و اصرار دوستان ، ناگزیر شدیم که  چند نکته را تذکر بدهیم :

1 -  همانگونه که یهود ها از  واقعیت  تلخ کشتار یهودان در جرمنی ، تا امروز سوء استفاده های گوناگون کرده اند و آن کشتار ها و فاجعه ها را خیلی مبالغه آمیز و چندین برابر بزرگتر از آن چیزی که بود ، نشان می دهند و میخواهند " هردم شهید ترین " مردمان روی زمین شناخته شوند و به هر رنگی از دیگران امتیاز بگیرند، پیروان شرور و جنگ افروز و تاجیک ستیز  عبدالعلی مزاری نیز به خاطر سودجویی های گوناگون ، از جنگ های افشار ، افسانه ها و روایت های مبالغه آمیز و غیر واقعی ساخته اند و از آن سوء استفاده های شیطانی می نمایند. در حالیکه در افشار ، به اعتراف شخص عبدالعلی مزاری ، بیشتر  کشته شدگان  قزلباش ها و شیعه های غیر هزاره بودند. تعداد هزاره های که در افشار کشته شدند خیلی کمتر از آن است که شیشه خواران و میخ به سر کوبان حزب وحدت شاخه مزاری ادعا می کنند. ما به صراحت می گوییم که ادعای " کشته شدن صدها هزار نفر هزاره در افشار" ، یک افسانه است و هیچ حقیقت ندارد. تمام هزاره هایی که در افشار کشته شده باشند، هزار نفر هم نمی شوند ، چه رسد به اینکه " صد ها هزار نفر" بوده باشند.

2 - در جریان جهاد و مقاومت ، چه در جریان برخود با نیروهای خارجی و چه در حنگهای درون تنظیمی ، در هر بخش و ساحه کشور هزاران هزار نفر کشته شده اند و فاجعه های بی شماری رخ داده است . هر کسی که در خلق آن کشتار ها و فاجعه ها مسوول بوده است ، از دید ما قابل نکوهش هستند و باید به محاکمه کشانده شوند. اما اینکه بعضی از هزاره ها می آیند و از جنگ های که در شهر کابل و از آن جمله در منطقه افشار صورت گرفت ، افسانه های عجیب و غریب می سازند و برای نفرت پراگنی ضد شورای نظار ، ضد سالار آزادیخواهی حضرت مسعود ( رح ) و ضد مردم تاجیک ، تبلیغات منفی می کنند ، به نظر ما ، نادرست است و یک خیانت بزرگ به خون کشته شدگان آن رویداد ها می باشد.

3 -  عامل اصلی و مسوول درجه اول کشته شدن مردم در افشار ، خود عبدالعلی مزاری و شیشه خواران و دیوانه هایش بودند. جنگ افشار را لومپن های عبدالعلی راه اندازی کردند و طرف مقابل شان حزب اتحاد سیاف بود. نیروهای دولتی نیز اگر در غایله گام نهادند و خواستند شر و فتنه عبدالعلی مزاری و سیاف را فرو نشانند ، ربطی به مردم تاجیک ندارد. وحشت و دهشتی را که عبدالعلی مزاری و داره دیوانگانش در کابل به راه انداخته بود - آن سینه بریدن ها ، آن میخ به سر مردم کوبیدن ها، آن نمایش های رفص مرده ، آن به کانتینر انداختن و زنده زنده سوزاندن انسان ها ، آن داستان های تجاوز به زنان و کودکان و ..... -  از یاد کسی نمی رود. اگر بخواهند که امروز اشک تمساح بریزند و  "وای افشار ، وای افشار" بگویند، کسی را فریب داده نمی توانند. پیروان عبدالعلی مزاری برف بام خود را  به بام دیگران می اندازند ، غافل از آنکه که این کار شان باعث رسوایی بیشتر خود شان می گردد.

4 - ما تاجیکها ، به دوستی با مردم همزبان و همریشه هزاره مان ، بسیار ارزش و اهمیت قایل هستیم . دشمنی تاجیک و هزاره ، به زیان هر دو قوم است. از این رو ، دامن زدن به مسایلی که نفاق و شقاق را در میان تاجیکها و هزاره ها بیشتر سازد ، کار درست نمی باشد. باید هزاره ها از تبلیغات منفی ضد تاجیکها پرهیز کنند و از آن جمله مساله افشار را وسیله سودجویی های سیاسی و شخصی خود نسازند . در افشار بیشتر از هزاره ، تاجیک های قزلباش و شعیه کشته شدند و اگر قرار باشد که کسی از یخن کس محکم بگیرد، ما تاجیکها باید از یخن عبدالعلی مزاری و سیاف محکم بگیریم که مردم ما را به قتل رساندند. افشار تنها محل سکونت هزاره ها نبود، مردمان زیاد دیگر هم در افشار زندگی داشتند و خون شان در جنگهای که به وقوع پیوست ریخت . بهتر است که تمامی رویداد ها و فاجعه هایی که در کشور ما رخ داده است، توسط گروه های بیطرف و کارشناسان ویژه ای این عرصه ها بازنگری و پژوهش شوند و مسوولان کشتار و بدختی مردم شناسایی گردند. حالا ، شیشه خواران و دیوانه گان عبدالعلی مزاری ، هم خود کوزه اند ، هم گل کوزه و هم کوزه فروش و از مردم توقع دارند که افسانه های واهی و قصه های هوایی شان را صد در صد تایید نمایند و عبدالعلی و دار و دسته جنک افروز و تشنه به خونش را به حیث فرشتگان نجات بشناسند که برحق و مظلوم بودند . روشن است که این خواهش شان هرگز برآورده شدنی نیست .

5 -  این " وای افشار ، وای افشار " گفتن های پیروان مزاری ، یک حرکت حساب شده ای سیاسی است برای امتیاز گیری های خاص که معامله گران هزاره میخواهند از آن  حد اکثر استفاده جویی نمایند. این حرکت " وای افشار ، وای افشار " بیشتر از سوی کسانی راه اندازی می شود که سر در آخور حزب فاشیستی اوغان ذلت و دیگر دسته های سوپر فاشیستی پشتون دارند و میخواهند  استخوان شکنی و دشمنی را به ناحق در میان تاجیکها و هزاره ها بیشتر سازند و جلو همگرایی و همراهی تاجیکها و هزاره ها را بگیرند. هزاره هایی که به بهانه افشار برضد شهید احمد شاه مسعود ( رح ) و بر ضد تاجیکان تبلیغ می کنند ، از جانب دسته های فایشیست پشتون نوازش می شوند و امتیاز های به دست می آورند. اگر به راستی این رجاله ها به خون عبدالعلی مزاری و دیگر هزاره های خود ارزشی قایل باشند، باید قبل از هر چیزی دیگر مساله کشته شدن فجیع و شرمساری آور خود عبدالعلی مزاری را عنوان نمایند و عاملین آن را تقبح کنند. اما حتا در مراسم سالگرد مرگ مزاری هم کسی از چگونه مردنش و اینکه طالبان پشتون او را به آن شکل خفتبار به قتل رساندند ، اصلن یاد نمی کنند. همچنان از حوادت خونین دیگری که در یکاولنگ و بامیان و مناطق دیگر از سوی طالبان و کوچی ها رخ داد ، به شکل که لازم است یاد آوری نمی نمایند. مزخرف تر و مسخره تر از همه اینکه مسوول کشته شدن عبدالعلی مزاری نیز ، شهید احمد شاه مسعود ( رح ) و مردم تاجیک را می دانند ! این همه روشن می سازد که اشک تمساح ریختن شیشه خوران و دیوانگان عبدالعلی مزاری به خاطر کشته شدگان افشار، یک نمایش مزورانه است برای سود جویی های سیاسی و شخصی که زیانش به ملت های تاجیک و هزاره می رسد .

اینک ، توجه شما خواننده گان گرامی را به یک نوشتار جلب می کنیم که جند تن از دوستان برای ما فرستاده اند و  خواهش نشرش را کرده اند . از قرار معلوم ، این نوشتار در چندین تارنمای دیگر نیز به نشر رسیده است .  در این نبشته ، چهرۀ مزاری و آدمکشانش بیشتر اشکار شده است . بخوانید و داوری کنید :

دلایل و عوامل حقیقی جنگهای حزب وحدت شاخۀ مزاری
نویسنده : حسین پرویزیان

درک این نکته برای همه آسان است که:
« هرکس طالب عدالت است، لاجرم خود به عدالت ایمان داشته باشد.»

سیر تحول «جنگهاى استاد مزاری» که در نهایت به هزارهکشى انجامید، چنین بود :

1. ابتدا جنگ میان پشتونها و هزارهها بود.
2. مرحلهى دوم، به جنگ میان تاجیکها و هزارهها تغییر ماهیت داد.
3. سرانجام به جنگ هزاره با هزاره مبدل شد.

منطق مزاری این بود که : «آنقدر باید جنگید تا مشهور شد». آخرین جنگ آقاى مزارى با هزاره بود. این جنگ شیشهى عمر نامبرده شد و او بعد از این جنگ، مدت زیادى زنده نماند. من فکر مىکنم این از مهارتهاى گُلبُ الدّین حکمتیار بود که توانست بهسهولت و سرعت، تضاد تاریخى هزاره و پشتون را ابتدا بهتضاد هزاره با تاجیک و سپس بهتضاد هزاره با هزاره مبدل سازد .

در اینجا دلایل و عوامل حقیقی جنگ های پشتون با هزاره ، تاجیک با هزاره و هزاره با هزاره را مختصراً بررسی می کنیم.

یکی از برکات و حسناتِ پرشمار این جنگ !

اگر آماری از تلفات، خسارات، جنایات و تجاوزات این خونریزی های دنباله دار تهیه می گردید و در کنار اعترافات فوق، قرار داده می شد، آنوقت می توانستیم به میزان حماقت رهبران جنگ طلب پی ببریم. متأسفانه چنین آماری در دست نیست. فقط به یک نمونه بسیار کوچک از دستاوردهای این جنگ ها برای مردم کابل توجه کنید: نشریه «پیام زن» ارگان جمعیت انقلابی زنان افغانستان می نویسد:

«در سال 1373 در اثر جنگ های وحشیانه حزب وحدت و سیاف در منطقه افشار، پرورشگاهی در "خوشحال خان مینه" صدمه شدید دید. در این پرورشگاه حدود 5000 یتیم وجود داشت که از آن جمله صرف 40 نفرشان بدست دولت افتاد و متباقی همه را جنگویان وحشی حزب وحدت به قتل رساندند و یا اختطاف نموده و برای خوشگذرانی و تجاوز جنسی به قرارگاه خویش بردند.»

در میان اهالی کابل چنین شایع بود که سنگرداران عزت و شرف! حزب وحدت پس از مدت ها استفاده جنسی از این کودکان معصوم و یتیم، آن ها و پرورشگاه را به پسرخاله های گلیم جم شان یعنی نیروهای دوستم فروختند تا محفل خوشگذرانی بوله ها هم گرم باشد.
امروزه در بسیاری از نقاط جهان مانند یوگسلاوی سابق، اوگاندا، و ... کسانی را که دست به چنین جنایات ضد بشری آلوده اند و خود هم اعتراف می کنند که هیچ دلیل معقولی برای این خونریزی وجواد نداشته است؛ به اتهام "جنایت علیه بشریت" و "ارتکاب جنایت جنگی" به پای میز عدالت در دادگاه-های جنایات جنگی می کشانند؛ اما در کشور بلازدۀ ما تلاش می شود تا از این عناصر، موجودات مقدس و قابل ستایش تراشیده شود و تاریخ ملت افغانستان به بت خانۀ این جرثومه های فتنه و فساد مبدل گردد.
متاسفانه سیما سمر که خود عضویت حزب وحدت به رهبری عبدالعلی مزاری را داشته و دارد، رئیس کمیسیون حقوق بشر افغانستان می باشد، در تهیه گزارش نقض حقوق بشر در جنگ های داخلی افغانستان تحت عنوان پرژوه عدالت انتقالی از موخذ و منابع ، به شکل غیر عادلانه كار گرفته است، مثلاً در مستند سازی وقایع نقض حقوق بشری بیشتر از آرشیف حزب وحدت اسلامی به رهبری عبدالعلی مزاری استفاده شده است كه این حزب خود در زمان جنگ های كابل بیشترین وقایع نقض حقوق بشری را سبب شده و یكی از اطراف مهم و همیشه دخیل و فعال درجنگ بوده است. مستند سازی به اساس آرشیف این یك چنین حزب سیاسی با این اوصاف تا چی حد میتواند ممثل عدالت باشد سوالیست كه نیاز به پاسخ دارد.

در این اسناد از استاد عبدالعلی مزاری كه رهبری حزب وحدت در زمان جنگ را به عهده داشت نامی برده نشده است، ولی در عوض مسوولیت جنگ و صدها نقض حقوق بشر توسط حزب وحدت اسلامی به عهده شخصی بنام شفیع دیوانه که یکی از قومندان های استاد مزاری می باشد گذاشته شده است. بناً تمام اسناد این كمیسیون با اساس جعل و تذویر متكی بوده با بشریت خیانت بزرگی صورت گرفته است و ضرورت دیده میشود كه دولت اسلامی افغانستان مسئولانه به تحقیق در این مورد بپردازد.

جنگ علیه حزب اتحاد چگونه "مقاومت عدالتخواهانه" بود؟

اینک جا دارد که از مشتاقان و مبلغّان رهبر شهید قوم و جبهه عدالت خواهی پرسیده شود که با وجود تصریحات استاد مزاری و نیز نماینده حزب وحدت در مذاکرات صلح مبنی بر اینکه هیچ موضوعِ مورد اختلاف میان وحدت و اتحاد وجود نداشته است؛ با این وجود شما چگونه جنگ های جنون آمیز علیه جریانه مذکور را جبهه عدالت خواهی و مقاومت عادلانه سیاسی می نامید؟ به تصریح استاد مزاری، اتحاد اسلامی و سیّاف، نه حکومت بود که حقوق هزاره ها را غصب کرده باشد و نه کدام سابقه ی عداوت و خصومتی میان وحدت و اتحاد وجود داشت. با اینحال، جنگ بی دلیل و جنون آمیز علیه چنین جریانی چگونه «مقاومت عادلانه سیاسی» نامیده می شود؟

آیا تهاجم به یتیم خانه و تعرض جنسی به کودکان یتیم و بینوا، «جبهه عدالت خواهی و سنگرهای عزت و شرف مردم» نام دارد؟ اتحاد اسلامی و آقای سیّاف چه چیزی را در انحصار خود گرفته بود تا جنگ علیه او «جبهه ضد انحصار» و مبارزه با فاشیزم نامیده شود؟

آنکه اندیشه انحصار و تمامت خواهی را در سر و پرچم آن را رسماً به دوش داشت (حکمتیار و حزب اسلامی بود)، شما و پیامبر بی جبرئیل تان از مریدان آن «قائد انقلاب» بودید؛ اما اتحاد که مانند حزب وحدت، سهم و جایگاه خود را در قدرت مطالبه می کرد (نه انحصار تمام قدرت را) شما علیه او جبهه عدالت خواهی و ضد انحصار بر پا کردید! حالا شما در جبهه فاشیزم و انحصار و پیش مرگ فاشیست ها و تمامت خواهان بودید یا در جبهه ضد فاشیزم و انحصار؟

جنگ با شورای نظار و جمعیت اسلامی

وحدت و اتحاد هنوز شمشیر نفاق و عناد را غلاف نکرده بودند که اینبار تفنگداران شیفته جنگ استاد مزاری، علیه متحد دیرین و پیشین خود، جمعیت اسلامی- شورای نظار، داخل معرکه و زور آزمائی گردیدند. این بزکشی مانند مورد قبلی، به خصومت دنباله دار و جنون آمیزی مبدل گشت و تا واپسین لحظات حیات استاد مزاری، هر از چند گاهی آتش جنگ میان طرفین زبانه می کشید.

علت بروز جنگ به روایت استاد مزاری

حال دلایل و انگیزه های این خونریزی چه بوده است، باز به سخن استاد مزاری رجوع میکنیم و نحوه آغاز اولین جنگ را از زبان ایشان می شنویم:
« قبلاً ما با جمعیت اسلامی هیچگونه روابط خصمانه نداشتیم، ولی متأسفانه در یک سال گذشته وقتی که شورای نظار با فرقه 80 [نیروی فرقه اسماعیلیه] درگیر شد، در جریان آمدن سید منصور که تعدادی از نیروهای فرقه 80 در میدان هوایی رفته بودند، در برگشت وقتی شورای نظار با آنها درگیر شد، از اینکه پیروان سید منصور آقا از ملیت هزاره بودند و حزب وحدت هم اکثریت شان از ملیت هزاره است، این درگیری فرقه 80 کشانده شد به درگیری میان حزب وحدت و شورای نظار ...»

این سخنان استاد مزاری، انسان را به یاد فکاهی معروفی می اندازد که می گوید: «دو نفر مشغول درگیری و زد و خورد بودند که شخص سومی از دور آن ها را دید و فوراً ندا داد: "جنگ را تمام نکنید که من هم برسم". دوان دوان خود را به صحنه درگیری رساند و بی خبر از علت دعوا، آستین ها را بالا زد و داخل معرکه گردید». در جنگ مورد بحث ما ، حزب وحدت، حالت آن شخص سوم را داشته است.
بررسی دلایل و عوامل حقیقی جنگ های دولت ربانی و شورای نظار با استاد مزاری از موضوع این نوشتار خارج است؛ ولی در عین حال تذکر نکته ای در این خصوص بسیار ضروری به نظر می رسد:

مطالبات شیعیان و موقف دولت استاد ربانی

استاد مزاری و رهروانش، پیوسته و مصرانه این ادعا را عنوان می کردند و می کنند که حکومت ربانی یک دستگاه فاشیستی و انحصار طلب است و حاضر نیست حقوق شیعیان و جایگاه آنان را در منظومه قدرت در نظر بگیرد. بنابراین، جنگ حزب وحدت با این دولت، جنگی حق طلبانه و عدالت خواهانه است و به همین خاطر این بزکشی های بیهوده را «مقاومت عادلانه سیاسی» و «جبهه عدالت خواهی و ضد انحصار» نامیدند. این داعیه و ادعا، چقدر از حقیقت بهره داشت؟ آیا واقعاً ربانی در پی حذف و طرد دیگران بود یا این ادعا، لفافۀ موهوم و توجیه مذموم برای ستیزه جویی ها و رقابت های کور حزبی و تباری بود؟
برای یافتن پاسخ این سئوال نخست باید ببینیم و بدانیم که خواسته ها و مطالبات شیعیان و هزاره ها چه بود و موقف دولت ربانی در برابر آن ها چگونه بود؟

استاد مزاری در یکی از سخنرانی های خود، مطالبات جامعه هزاره و شیعه را چنین بر می شمارد:
«ما ... سه چیز در این مملکت در آینده می خواهیم : یکی رسمیت مذهب ما و دیگر اینکه تشکیلات [اداری] گذشته ظالمانه بوده و باید تغییر کند. سوم اینکه شیعه در تصمیم گیری شریک باشد».

1- سهم گیری متناسب در قدرت و حکومت:
بر اساس گفته فوق از استاد مزاری، یکی از خواسته ها و مطالبات مهم شیعیان، سهم گیری متناسب و متوازن در ساختار سیاسی و حکومتی بود. در این خصوص، فقط به رویه و موقف حکومت ربانی در یک مقطع زمانی نظر می اندازیم:

خوب به یاد داریم که اوایل روی کار آمدن استاد ربانی، حزب وحدت جهت اشتراک در دولت با ایشان به توافق دست یافت. بر اساس این موافقه، قرار بود سه وزارتخانه به حزب وحدت سپرده شود. در همین زمان، سه وزارتخانه دیگر در اختیار حرکت اسلامی بود. دو نفر دیگر از شخصیت های جامعۀ شیعه (آقای لولنجی و ... ) وزیر مشاور بودند. حاجی سلیمان یاری از شخصیت های جامعۀ شیعه و هزاره از طرف جبهه نجات، سمت وزارت (مواد غذایی و صنایع خفیفه) داشت که مجموع اینها می شود 9 وزیر. یک معاونت ریاست جمهوری، معاونت صدارت عظمی، دو معاونت وزارت دفاع (ستر جنرال سید حسن معاون اول و تورنجنرال سید اشراق حسینی معاونت سیاسی) ریاست بانک مرکزی و ریاست دانشگاه کابل نیز به شیعیان تعلق داشت.

توافقنامۀ مذکور میان طرفین به امضا رسید و حزب وحدت هم وزرای خود را معرفی کرد؛ اما بنا به دلایلی که جای بحث آن نیست این توافق نامه عملی نگردید.
حال باید پرسید: آیا 9 وزارتخانه به اضافۀ پست های مهم دیگر در یک کابینه بیست و چند نفری، مگر سهم مناسبی نیست؟ ما همیشه فریاد کرده ایم که یک چهارم جمعیت افغانستان هستیم و به همین میزان سهم می خواهیم. آیا آنچه را استاد ربانی برای ما قائل شده بود مگر یک چهارم نبود؟ این در حالی بود که استاد مزاری در کابینه حکمتیار که قرار بود بر اساس توافقنامه جلال آباد تشکیل شود به دو وزارت مالیه و تجارت بسنده کرده بود.

البته هیچگاه مدعی نیستیم که دولت ربانی مصباح عدالت در شبستان بی عدالتی ها و حق کشی های افغانستان بود و حقوق جامعه شیعه و مردم هزاره را به طور کامل و شایسته در نظر می گرفت؛ ولی این ادعا را داریم که دولت های مجددی و ربانی، معتدل ترین مجموعه ها وگزینه ها در میان مجموعه های مدعی قدرت و حکومت بودند و مشکلات جامعه شیعه با آنان از طریق مفاهمه و مدارا قابل حل بود و نیازی به آنهمه خصومت و خونریزی نبود.

2ـ رسمیت مذهب جعفری :

خواستۀ دیگر شیعیان، رسمیت یافتن مذهب جعفری در قانون اساسی افغانستان بود که در این رابطه نیز در توافقنامه حزب وحدت و جمعیت اسلامی، آقای ربانی پذیرفت که از نظر تنظیم جمعیت اسلامی، فقه جعفری رسمیت دارد و تعهد سپرد که در تدوین قانون اساسی نیز جمعیت اسلامی از این موضوع حمایت کند. استاد مزاری در این رابطه می گوید:
«آقای ربانی، با ما توافق کرد که از نظر تنظیم جمعیت، فقه جعفری رسمیت دارد و در قانون اساسی هم از این موضوع، جمعیت اسلامی حمایت کند».

3ـ تعدیل و اصلاح واحدهای اداری:

از دیگر خواسته های شیعیان، اصلاح ساختار اداری و تقسیمات ملکی سابق ولایات و ولسوالی ها و تنظیم و تعدیل آنها بر اساس معیار نفوس بود. در این خصوص نیز دولت ربانی این خواستۀ شیعیان را در شعار و عمل برآورده ساخت. اولاً این موضوع در توافقنامه هشت ماده ای حزب وحدت و جمعیت به صراحت آمده بود؛ ثانیاً در عمل نیز شخص سید محمدهادی مسئول کمیسیون سیاسی حرکت اسلامی، فرمان اصلاح ساختار اداری هزاره جات و تقسیمات جدید ملکی آن را بر اساس هر 25 هزار نفوس یک ولسوالی، از شخص رئیس دولت (ربانی) گرفت و مراحل قانونی آن را در صدارت عظمی و وزارت داخله گذراند و برای تطبیق آن به هزاره جات رفت. ایشان (آقای هادی) اکنون، حیّ و حاضرند و جویندگان حقیقت می توانند این موضوع را از ایشان جویا شوند.

ا توجه به آنچه گفته آمدیم، داعیۀ حق طلبی، شکستن انحصار و مبارزه با فاشیزم پنجشیری ادعایی بیش نبود. اگر آقای ربانی کاخ ریاست جمهوری را هم برای استاد مزاری تخلیه می کرد، باز برای ایشان مزه نداشت؛ چون به زور تفنگ گرفته نشده بود و قهرمانی و حق طلبی او را انعکاس نمی داد و از ایشان چهره «اسطوره ای» و «افسانه ای» نمی ساخت. حتماً به ربانی می گفت: این قبول نیست، برو در کاخ سنگر بگیر تا من با قشون بیایم و آنجا را فتح کنم.

استاد مزاری در پی احقاق حقوق هزاره ها به معنای دقیق کلمه نبود؛ بلکه آن حقوقی را می خواست که خودش گرفته باشد و از طریق جنگ و زورآزمایی هم گرفته باشد؛ تا او را به حیث چهره حق خواه و مدافع حقوق هزاره ها جلوه دهد. او بیش از اینکه در پی «حقوق» و احیای «هویت» هزاره ها باشد، در پی «اسطوره ساختن» و «بابه تراشیدن» خود بود.

جنگ با فرقه 70 جنرال مؤمن (وابسته به حزب جنبش)

در حالی که فضای خصومت و حالت جنگی و آماده باش همچنان میان قوت های حزب وحدت از یکسو و شورای نظار و اتحاد اسلامی از جانب دیگر برقرار بود و هر از گاهی شعله های جنگ از گوشه و کنار پایتخت زبانه می کشید؛ استاد مزاری جبهه سومی را در مقابل خود گشود و این بار علیه نیروهای فرقه 70 ژنرال مؤمن وابسته به جنبش شمال، وارد جنگ گردید. در این درگیری حزب وحدت پیروزی های چشم گیری هم به دست آورد و دارالامان، حوزه پنج و مناطق دیگری را از چنگ طرف مقابل بیرون آورد.
حال، حزب وحدت و فرقه هفتاد چه چیزی ناتقسیم داشت و فرقه مذکور کدام حقی را بلعیده بود و چه چیزی را در انحصار گرفته بود تا جنگ علیه او «مقاومت عادلانه سیاسی» نامیده شود، معلوم نیست. از معدود مواردی که استاد مزاری خود اعتراف می کند که جنگ را ما آغاز کردیم، یکی همین مورد است و دیگری غائله 23 سنبله. به سخنان استاد مزاری توجه کنید:
«اینجا بود که تنها جنگی را که ما تصمیم گرفته بودیم وارد عمل شویم، جنگ دارالامان بود و هیچ راه دیگری برای ما نبود».

جنگ با حرکت اسلامی

در تداوم سیاست مشت آهنین و تاکتیک جنگ و تفنگ، نیروهای حزب وحدت که لباس همۀ بیگانگان را آلوده به خون کرده بود، این بار علیه نیروهای حزبِ هم مذهب، هم خون و هم کوچه ی خود یعنی حرکت اسلامی نیز وارد جنگ گردیدند و در یک تهاجم غافلگیرانه، اکثر مراکز این حزب را در غرب کابل به تصرف در آوردند. برای اولین بار محلات شیعه نشین و کوچه های خونبار غرب کابل، شاهد خونریزی بی رحمانه و جنگ خانه به خانۀ قوت های شیعی گردید. سخن بیشتر پیرامون این حادثه خونبار در فصل جداگانه ای تحت عنوان «کالبد شکافی یک غائله» خواهد آمد.

جنگ با رقبای درون حزبی

سیاست ستیزه جویانه و منطق جنگ و آتش زمانی به نقطه اوج خود دست یافت که استاد مزاری، پای جنگ را به درون خانه ی خود کشید و علیه رقبای درون حزبی خود نیز دست به نیزه و برچه برد و اختلاف سلیقه وتفاوت نگرش را که در درون هر مجموعه و سازمان اجتناب ناپذیر است، با توپ و تانک پیوند داد و برای حل آن ها سیل خون جاری ساخت. جنگ علیه دو جریان اخیر (حرکت اسلامی و رقبای درون حزبی) که از نابخشودنی ترین خطاهای استاد مزاری بود، به طور ناگهانی و همزمان در 23 سنبله 73 اتفاق افتاد که تفصیل آن خواهد آمد.

برخورد با مخالفان تز جنگ

گواه دیگر بر اتخاذ تاکتیک تضاد و ستیز توسط استاد مزاری، موقف و برخورد ایشان با مخالفان تز جنگ در درون حزب وحدت بود. او چنان به خط مشی تفنگ سالارانه و ملیتاریستی باورمند و پایبند بود که هر گونه شعار ضد جنگ به سرعت فشار خونش را بالا می برد. هر کسی که در درون تشکیلات حزب وحدت از این همه بزکشی بیهوده و عبث، لب به شکوه و شکایت گشود و آن را ضایعۀ ملی، اسباب تباهی و خلاف صلح و صلاح کشور دانست؛ بلافاصله از سوی استاد مزاری و تروریست های فرهنگی ـ تبلیغی اش برچسب خیانت، مزدوری، جاسوسی، درباری، معامله گر و خائن ملی زده شد.

اصولاً یکی از عوامل عمده ای فروپاشی حزب وحدت و تقسیم آن به دو شاخه ای جداگانه، ریشه در همین دو نوع نگرش جنگ سالاری و جنگ ستیزی داشت. گروهی از رهبران و کادرهای حزب وحدت با آن همه تاخت و تاز بی لجام و ترک تازی بی مهار استاد مزاری مخالفت می نمودند. این گروه بر این نظر و باور بودند که جنگ به طور کلی و مخصوصاً با دولت استاد ربانی به مصلحت ما نیست؛ زیرا اولاً این دولت متعلق به ملیت های محکوم است؛ و ثانیاً بر فرض هم استاد مزاری و متحدانش موفق شوند و این دولت را سرنگون کنند، آنوقت نوبت حکومت و اِعمال قدرت به ما نمی-رسد؛ بلکه این چوگان بدست کسانی خواهد افتاد که خواهان انحصار قبیلوی و جامعه یک قطبی در افغانستان هستند و اصلاً برای ما حق حیات و زندگی قائل نیستند.

برخورد و پاسخ استاد مزاری و یارانش در برابر این تذکرات مشفقانه، حواله کردن خروارها اتهام، افترا، جنگ تبلیغی و ترور شخصیت آنها بود. این سخن که «با دولت نجنگیم، این دولت از ملیت های محروم است و انحصار قومی چند قرنه را شکسته است» در نظر استاد مزاری و یاران شیفته جنگ او مساوی بود با خیانت و همدستی با دشمن و بلافاصله توفان مهیبی از جنگ روانی و شبیخون تبلیغی را در پی داشت. ضدیت با جنگ آنقدر فشار خون استاد مزاری را بالا می برد و آن قدر به تز حق گیری از راه لوله تفنگ، پایدار و استوار بود که سرانجام علیه همین مخالفان جنگ در درون حزب وحدت، به توپ و تانک متوسل شد و برای بریدن گلوی آنان خنجر به دست گرفت و حزب وحدت را دو پارچه کرد.

گواهی مردِ شماره دوی حزب وحدت

بیایید در این مورد، شهادت کسی را بشنویم که وقتی فریاد «مزاری رهبر» را از زبان رهروانش در غرب کابل شنیده است، در حالی که به آرامی اشک شوق می ریخته، اینطور گفته است: «اکنون اگر بمیرم دیگر آرزویی ندارم». این هم گواهی ایشان:

«من می خواهم اینجا یک شهادت تاریخی بدهم. آقای استاد اکبری صادق ترین و نزدیک ترین دوست و یاور آقای شهید مزاری بود. در سال 1370 که کنگره حزب وحدت دایر شد، آقای استاد اکبری می-گفت: باید ریاست حزب به استاد مزاری سپرده شود ... با اصرار و کوشش آقای استاد اکبری، شهید مزاری به ریاست شورای مرکزی حزب وحدت انتخاب گردید ... آیا دشمنی شان به خاطر ریاست بود؟ آقای استاد اکبری ریاست نمی خواست و می گفت من به معاونت استاد مزاری افتخار می کنم، با بودن مزاری خود را کاندید نمی کنم. پس اختلاف بر سر چه مسأله پیش آمد؟ من به عنوان کسی که با هر دو طرف ارتباط داشتم و هر دو طرف، من را قبول داشتند، برای شما می گویم: اختلاف بر سر موضع گیری بود. اختلاف بر سر این مسئله بود که با کدام حزب دوست باشیم و با کدام حزب دشمن باشیم.

آقای استاد مزاری می گفت: باید با حزب اسلامی، دوست و متحد بود و با جمعیت اسلامی جنگید. دلیلش هم این بود که جمعیت اسلامی، آقای ربانی و مسعود برای ما حق کامل نمی دهد. آقای استاد اکبری می گفت: ما باید با جمعیت اسلامی و حزب اسلامی با هر دو جنگ نداشته باشیم، ما باید در بین حزب اسلامی و جمعیت اسلامی خیرخواهی کنیم. استاد اکبری می گفت: جنگ با جمعیت اسلامی به نفع حزب وحدت، به نفع شیعه و هزاره نیست. اگر دولت آقای ربانی سقوط کند، ما جایش را نمی گیریم ... ».

اشتراک دزدانه در جنگ !

گواه دیگر بر اشتیاق مفرط استاد مزاری به جنگ و انتخاب تاکتیک توپ و تفنگ، شرکت مخفیانۀ برخی از نیروهای ایشان در کودتای دوستم ـ حکمتیار علیه برهان الدین ربانی بود.

آقایان حکمتیار، دوستم و مزاری به طور سّری، تبانی و توافق کرده بودند که در یک اقدام هماهنگ و همزمان، حکومت آقای ربانی را براندازند. چند روز قبل از آغاز کودتا، همایون جریر از حزب اسلامی و ژنرال همایون فوزی از جنبش شمال به مقر استاد مزاری آمده، پلان کودتا و جزئیات طرح را با ایشان مورد بحث و رایزنی قرار داده بودند؛ بدون اینکه دیگر مسئولان حزب وحدت و اعضای شورای مرکزی از محتوای مذاکرات و توافقات و پلان کودتا مطلع شوند. بنابر برخی گفته ها، توافقنامه ای هم میان سه جانب به امضاء رسیده بود که بر اساس آن، پست ریاست جمهوری در دولت کودتایی آینده به حزب اسلامی، صدارت عظمی به حزب وحدت و وزارت دفاع به جنبش ملی ـ اسلامی می رسید.

استاد مزاری در برابر شورای مرکزی

هنگامی که شعله های جنگ در 11 جدی 72 زبانه کشید، شورای مرکزی حزب وحدت بلافاصله، جلسه اضطراری تشکیل داد. در اجلاس مذکور، بحث های فشرده و پرتنشی پیرامون اشتراک و عدم اشتراک حزب وحدت در جنگ 11 جدی به میان کشیده شد. استاد مزاری و حواریون سازمانی اش که خواستار بی بهره نماندن از فیض عظیم! جنگ بودند، برای اشتراک در جنگ به موافقت نامه حزب وحدت و حزب اسلامی استناد می کردند که در آن به «دفاع مشترک بر اساس تصامیم مشترک» تأکیده شده بود. ولی بسیاری از اعضای واقع بین و خیراندیش شورای مرکزی، خواستار پرهیز از جنگ و بی-طرفی حزب وحدت بودند. اینان در مقابل دسته اول، استدلال می کردند که:

اولا ً: این جنگ دفاع نیست، بلکه تجاوز است.

ثانیا : ما ملزم به «دفاع بر اساس تصامیم مشترک» هستیم؛ در حالی که در اینجا، تصمیم یک جانبه حزب اسلامی است و با حزب وحدت مشورت نشده است؛ اگر احیاناً مشورت شده است با چه کسی ؟ و چرا شورای مرکزی در جریان امر قرار داده نشده است؟

ثالثاً: اگر ما موافقت نامه با حزب اسلامی داریم، از آن طرف توافق نامه با جمعیت اسلامی هم داریم که در آن به قطع خصومت و اجتناب از جنگ میان طرفین، تأکیده شده است.

پس از بحث های داغ و حاد، سرانجام شورای مرکزی با اکثریت قاطع آراء، بی طرفی حزب وحدت را تصویب و اعلام نمود. با این تصمیم شایسته و بایسته، غرب کابل که تا آن زمان نامش تداعی کننده جنگ، مرگ و آتش بود، به آشیانه ی صلح و مؤدت تبدیل شد. علاوه بر اینکه منطقۀ غرب کابل از فتنه جنگ در آن زمستان سوزان در امان ماند، این منطقه به مأمن و پناهگاه مردم جنگ زده سایر نواحی کابل نیز مبدل گردید.

ترک عادت موجب مرض است !

اما از آنجا که بر اساس یک ضرب المثل عامیانه «بچه ی خاکخور را اگر دستش را بگیری، با دهان حمله می کند» و «ترک عادت موجب مرض است» ؛ آقای مزاری نیز وقتی از اشتراک علنی و رسمی در جنگ محروم شد، برخی از نیروهایش را به صورت مخفیانه در صفوف نیروهای دوستم و حکمتیار فرستاد تا از فیض عظیم! جنگ و خونریزی محروم نشود و از دور هم که شده، دستی بر آتش داشته باشد. 230 نفر به قوماندانی ابوذر شولگر از فرقه 97 حزب وحدت و 70 نفر از غند پیاده شفیع، جمعا 300 نفر از نیروهای حزب وحدت در مناطق بالاحصار، تپه مرنجان تا شوربازار، وارد جنگ به نفع حکمتیار شدند.

عجبا که بسیاری از این نیروهای انصار و پیشمرگ حکمتیار، هنگام بازگشت توسط قوماندان زرداد یکی از راهزنان معروف حزب اسلامی، کشته شدند.
با اینکه حزب وحدت به طور رسمی و علنی اعلام بی طرفی کرده بود و بناءً هر گونه فتح و ظفر هم به نام حکمتیار و دوستم ختم می شد، باز هم استاد مزاری جوانان هزاره را هیزم این آتش و قربانی مطامع قدرت طلبانه قائد انقلاب! (حکمتیار) ساخت.

استفاده از مردم به عنوان سپر انسانی در جنگ ها

به دلیل درگیری های مکرّر و پایان ناپذیر حزب وحدت با احزاب و اقوام گوناگون و محاصره منطقه غرب کابل از چهار طرف، عرصه آنچنان بر مردم رنجدیده و جنگ زده آن سامان تنگ گردید که به ناچار گروه گروه دست به مهاجرت و ترک دار و دیار خود زدند. هزاره های کابل ناگزیر گردیدند تا با پرداخت مبالغ زیاد به قاچاق بران و عبور پرخطر از پسته های احزاب مختلف، خود را به میدان شهر برسانند و از آنجا رهسپار هزاره جات، شمال و یا خارج از کشور گردند.

در این گیر و دار، استاد مزاری و حزب وحدت که این حرکتِ از روی استیصال و درماندگی مردم را مساوی با تعطیل شدن دکان حزب داری و سیاست بازی و کساد شدن سوپر مارکت هزاره فروشی و هزاره سواری خود تلقی می کردند؛ با توسل به ابزارهای گوناگون تلاش کردند تا مانع مهاجرت مردم شوند و از آنان به عنوان سپر انسانی استفاده نمایند. در این خصوص به بخشی از سخنان استاد مزاری توجه کنید:
«صلاح تان نیست که کابل را ترک کنید... نه، سرنوشت تان اینجا گره خورده، خانه تان اینجاست، ناموس تان اینجاست. باید باشید. هر کس هم در این راه پول مصرف می کند یا قاچاق بری می کند، بلافاصله در کمیسیون های امنیت خبر دهید که مصمم است حزب وحدت دستگیر بکند».

«برای شما مردم می گویم، یک بار دیگر هم گفتم کابل خانه شماست. غیر از کابل شما جایی ندارید که بروید. با تبلیغات دشمن، کابل را تخلیه نکنید. این خواست دشمن است».

جنگ تا آخرین لحظات

در آخرین روزهای حیات استاد مزاری و در آن لحظات خطیر و سرنوشت ساز نیز همین سیاست فولادین و منطق آهنین با شدت و جدیّت مضاعف دنبال شد. در حالی که نیروهای فاتح طالبان با شمشیرهای برهنه از یک سو و نیروهای دولت و متحدانش از سوی دیگر، غرب کابل را تنگ در محاصره داشتند و بر سر تصرف آن با هم رقابت می کردند، و از جانب سوم، متحد نظامی حزب وحدت یعنی حزب اسلامی نیز صحنه را به نفع طالبان خالی کرده بود؛ استاد مزاری همه تلاش ها و رایزنی ها به منظور آشتی دادن او و دولت را عقیم گذاشت و همچنان بر منطق رقابت و خصومت، پای می فشرد. او با دست تهی و تفنگ خالی با دو طرف قدرتمند در ستیز بود و یک تنه و بدون پشتوانه خارجی و متحد داخلی، با همه طرف های متخاصم می جنگید، در حالی که خود نیز باور کامل داشت که در این جنگ بازنده خواهد بود.

تلاش های سران جناح استاد اکبری، شخص برهان الدین ربانی و احمد شاه مسعود، صورت گرفت تا استاد مزاری را متقاعد به ائتلاف و همکاری با دولت سازد و یا حداقل زمینۀ خروج او از کابل و زنده ماندنش را فراهم سازند. بنابر اظهار برخی از افراد حاضر در صحنه، احمد شاه مسعود تعهد سپرده بود که اگر مزاری و نیروهایش بخواهند از کابل خارج شوند، امنیت آنان را تضمین کند و مسیر خروج در اختیارشان قرار دهد. پاسخ استاد مزاری در برابر چنین تعهدی این بود که او هیچ اعتمادی به مسعود ندارد. آقای مسعود گفته بود: برای سپردن هر نوع تعهدی که بخواهید آماده ام.

با همه ی این تلاش ها، استاد مزاری هر دو پا را در یک کفش کرده بود که در غرب کابل خواهد ماند و تا آخرین قطره خون مقاومت خواهد کرد. در حالی که هیچ امیدی به نجات از مخمصه نداشت و اکثر مسئولان حزب وحدت که امروزه روضه غرب کابل را می خوانند، سر از قم و پیشاور در آورده بودند.
در حساس ترین لحظات که دیگر استاد مزاری دستش از آسمان و پایش از زمین کنده شده بود و مصرّانه از دوستم می خواست که با موشک هایش از مزار شریف به داد او برسد.

رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود؛ رهبر کسی است که مردمش را در موقعیت های مختلف و شرایط گوناگون رهبری کند و تا سرمنزل مقصود، قافله سالاری مردم را به عهده داشته باشد؛ نه اینکه مثل تند باد بنیاد کن، ناگهان فرود آید، چند روزی بی مهار و بی مهابا جولان کند و بعد برای همیشه از نفس بیفتد و به زاویه تاریخ بخزد. استاد مزاری وقتی می دید که مقاومت در کابل بی فایده است، اگر واقعاً به آینده و سرنوشت مردم خود علاقه مند بود، باید مانند مسعود و سایر مبارزان دوراندیش، مواضع خود را ترک کرده، مبارزه را از نقطۀ دیگر ادامه می داد. او (مسعود) هنگامی که مقاومت در کابل را بیهوده یافت، بدون اینکه نیروهایش را بی جهت در مقابل سیلاب طالبان تار و مار سازد، با تمام نیروها و امکانات، کابل را تخلیه کرد و امروز پرتوان تر از گذشته مبارزه را ادامه می دهد.
اگر نبود آن روحیۀ انعطاف ناپذیر و سیاست مشت آهنین استاد مزاری، امروز هم تسلیحات، امکانات و نیروهای غرب کابل در اختیار هزاره ها بود و هم کسی که پیشوا و سرخیل این مردم محسوب می شد، زیر برچه و نیزۀ بیگانگان نمی افتاد.

آنچه از آغاز تا اینجا ـ اعم از ریز و درشت ـ فرا روی شما قرار دادیم، شواهد و دلایلی بود که مبین و نشانگر اتخاذ منطق جنگ و ستیز توسط استاد مزاری و یاران همفکرش بود. عمل و اقدام گویاتر و رساتر از هر سخن و برهانی، می تواند بیانگر طرزتفکر، جهان بینی و خط مشی سیاسی و فکری یک شخص یا یک جریان باشد. آنچه ما در مقابل شما ردیف کرده ایم از متن حوادث و واقعیت ها سربرآورده و برگرفته از رفتار و سلوک شخص استاد مزاری است؛ نه ادعاست و نه تأویل و تأمل.

در پرتو انتخاب چنین تاکتیکی بود که مردم خوش ذوق کابل به حزب وحدت لقب «بٌزِ مندی» داده بودند؛ یعنی بزِ بدون شاخ و شروری که با هیچ یک از همقطاران خود سرِ سازگاری ندارد و با همه درگیر است:

«بی جهت نیست که مردم کابل در گوشه و کنار زمزمه می نمایند و این جمله بسیار معنادار را با خودشان تکرار می کنند که" هفت خر با یک بز بدون شاخ تان را ببرید و یک گاو ما را پس بدهید" و باز بی جهت نیست که برای هر کدام از این مدعیان رهبری یک نام ویژه گذاشته اند».

حزب وحدت بر سر هیچ و پوچ با همۀ احزاب درگیر شد و هزاره ها با همۀ اقوام. در طول اقامت 32 ماهه استاد مزاری در کابل، تاریخی آفریده شد که اضلاع مثلث آن را خون، خشونت و ویرانی تشکیل می داد. و محصول این تاریخ، خلق خصومت و عداوت پایدار میان اقوام ساکن در خانۀ مشترک و تبدیل برادران همکیش و هموطن به دشمنان تشنه به خون همدیگر بود.

جنگ، خشونت و خصومت به حیث یک سنت، قاعده، هنجار و حتی افتخار، پذیرفته شد و آن را «جبهه عدالتخواهی» «سنگرهای دفاع از عزت و شرف مردم» و «مقاومت عادلانه سیاسی» نامیدند. یکی از اسفبارترین تراژدی های انسانی در جهان و یکی از غم انگیزترین فاجعه ها وضایعه های قرن را، مقاومت کبیر و تاریخ ساز هزاره ها در غرب کابل لقب دادند و خالق این فاجعه را پیشوای کبیر خلق!

هر آنکه از سر درد و درک، فریاد برآورد و از این همه ستیزه جویی، کینه توزی و سیه کاری، لب به شکوه و شکایت گشود، فوراً دشنه دشنام و شلاق ملامت بر پشت و پهلویش فرود آمد و طوماری از ناسزا، دشنام و اتهام تحویلش گردید.

بسیاری از قوماندان ها و تفنگ به دستان استاد مزاری، چنان با غرّش آتشبارها و سرفه مسلسل ها خو گرفته بودند که بدون آتش و باروت به سردرد شدید مبتلا می شدند. وقتی تنور جنگ حسابی شعله می کشید و آتشبارها در کوچه و بازار انفجار می کاشت و شیون زنان و کودکان، فضا را پر می کرد، برخی از این تفنگداران شیفته جنگ، چنان به وجد و شور می آمدند که خود را برهنه ساخته به مصاف حریف می-رفتند.

این جملۀ مثله شده از مرحوم دکتر شریعتی که «اگر می توانی بمیران و اگر نمی توانی بمیر» به صورت تابلوی بزرگ در چوک دهمزنگ نصب شده بود که به خواننده می فهماند که در این منطقه چه فرهنگ و بینشی حاکم است. این تابلو آشکارا اعلام می کرد که در اینجا قانون جنگل و قاعدۀ تنازع بقا حاکم است؛ اگر پنجه های قوی داری، دیگران را پاره کن و ببلع وگرنه خودت پاره خواهی شد. شاید از تبعات همین فرهنگ و اندیشه بود که برخی از تفنگداران در کابل، تفنگ خود را «خدا» خطاب می کردند و جنگ را «کاسبی» و «غریبی».

و چه زیبا و گویا سرود آن شاعر مدیحه گو و دغل سرا:
جنگ و جنون، نامۀ خونین ماست
ارث پدر، سر خـــــــط آئین ماست

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه کردن

مطالب دیگر

برگ تاجیکان در رخنامه

 

 

 

 

 

 

تاجیکان در قرن بیستم

پایگاۀ آزاده گان تاجیکستان

خبرها و نوشتارها در بارۀ تاجیکستان، در پایگاۀ آزاده گان . ببینید :


 

| + - | RTL - LTR
برای حمایت از ما امتیاز دهید