سخنرانی لطیف پدرام ( کامل، با ماجرای اخلال)

زنده گیــنـامـــۀ مسعود بزرگ ( رح )

سخنان آموزنده از مسعود بزرگ(رح)

تاریخی

نوشته شده توسط عزیز آریانفر
اخبار
نمایش از 14 آبان 1391
پرینت



«ما نمی خواهیم  افغانستان را قربانی پشتونستان  کنیم»
داکتر موسی شفیق

نگاهی توصیفی (descriptive) به پرونده مختومه «دیورند» از منظر «رئال پولیتیک»
و  
نیاز تاریخی به بازگشت به توافقات ژنو

به گونه یی که بارها شاهد بوده ایم، در صحنه سیاسی پر آژنگ کشور، از هر چند گاهی پژواک آوای گوشخراش سمفونی کر کننده «دیورند» طنین انداز شده و هر کس و ناکسی، آگاهانه یا نا آگاهانه، بدون آن که در زمینه اطلاعات دقیق تاریخی داشته باشد، با هنگامه برپایی، به ابراز نظر می پردازد. از این رو، بر آن  شدیم در این نبشته نگاهی به این مساله ببفگنیم:




تحلیلی رئترواسپکتیف (گذشته نگر) از پس منظر مساله دیورند در پرتو تاریخ دیپلماسی:
مساله «خط دیورند» یک مساله بسیار پیچیده حقوقی- تاریخی و جیوپولیتیکی– جیواستراتیژیکی است که مطالعه آن مربوط به حوزه تاریخ دیپلماسی می گردد و بدون داشتن آگاهی دقیق از تاریخ منطقه و افغانستان و بررسی تغییر جغرافیای سیاسی منطقه، به دشوار بتوان از آن سر در آورد.

شش سده پیش از امروز، ایران بزرگ تنها ابر قدرت جهان بود که از بسیاری از جهات از کشورهایی چون روسیه، انگلیس، فرانسه و آلمان پیشرفته تر بود و هرات پایتخت دولت شاهرخ تیموری، در اوج شگوفایی و شکوهندگی و مرکز علم و فرهنگ و تمدن جهانی.

پس از شاهرخ میرزای تیموری، شاهنشاهی بزرگ او به آهستگی آغاز به فروپاشی کرد و در فرجام در منطقه چهار دولت ترک زبان روی کار آمد- دولت صفوی که مرزهای آن تا غزنی و بلخ می رسید، دولت بابری هند که به شاهنشاهی مغولی یا کورگانی معروف بود و گستره آن شامل کابل نیز می گردید، ترکیه عثمانی که نیرومند ترین دولت عصر بود و پهنای آن تا دروازه های ویانا و لیبیا می رسید و خان نشین های آسیای میانه که پس از کشته شدن  شیبانی خان یا شیبک خان به دست شاه اسماعیل صفوی، گاه مستقل و گاهی هم باجگزار ایران بودند و بر گستره یی از مرزهای چین تا دریای کسپین (مازندران) حاکمیت داشتند. استان های بلخ و بدخشان هم زیر فرمان آن ها بود. در کل، سه خان نشین- بخارا (بیشتر تاجیک تبار)، خیوه (بیشتر ترکمن نشین) و خوقند (بیشتر ازبیک نشین) بر این گستره سلطه  داشتند.  

در سده هژدهم، در دوره شاه حسین، شاهنشاهی صفوی آغاز به فروپاشی کرد.  روسیه تزاری و ترکیه عثمانی با بهره گیری از تنش های دورنی ایران، آغاز به لشکرکشی به خاک ایران نمودند و بخش هایی از آن را گرفتند. به ویژه لشکرکشی معروف پتر کبیر در 1722 به قفقاز سلسله جنبان رویدادهایی گردید که در آینده بازی بزرگ نام گرفت. همین گونه، سر از سده شانزدهم، نیروهای دریایی کشورهای اروپایی آغاز به سرازیری به کرانه های هند و سپس هم خلیج پارس نمودند.

هر چه بود، نادر افشار، سپهدار بزرگ خراسانی توانست دو باره وحدت ایران را احیاء نماید و شاهنشاهی پهناور ایران را به حدود مرزهای تاریخی آن برساند. دردمندانه، پس از نادر، سرداران بزرگ او نتوانستند شاهنشاهی بزرگ و پهناور را نگه دارند و گستره بزرگ ایران به چند بخش تقسیم گردید:

-    در آذربایجان، که مهم ترین استان ایران بود، آزاد خان غلزایی افغان فرمانروا گردید که گستره زیر فرمان او شامل گرجستان و سایر مناطق قفقاز می گردید. 
-    در خراسان، احمد خان ابدالی به پادشاهی رسید. او توانست دولت بزرگی را پی ریزد که گستره آن تا کشمیر پهن بود. 
-    در پارس، کریم خان زند با عنوان وکیل الرعایا فرمان می راند.
-    در مشهد هم شاهرخ- نوه نادر افشار به پادشاهی رسید که پسانتر باجگزار احمد شاه درانی گردید.
در پیامد آن، سترده شدن این شاهنشاهی از نقشه سیاسی جهان، تعادل و توازن جیوپلیتیکی در منطقه را بر هم زد. در نتیجه لرزه های شدیدی در منطقه رونما گردید که تکان های آن تا به امروز آرامش و ثبات را از باشندگان آن گرفته است.

در اواخر سده هژدهم، دیگر ایران از جایگاه یک قدرت بزرگ در تراز جهانی افتاده بود. همین گونه، ترکیه عثمانی و هند بابری  هم در آستانه فروپاشی و انقراض قرار داشتند. بر عکس، انگلیس، فرانسه، آلمان و روسیه به قدرت های بزرگ جهانی مبدل گردیده بودند. به ویژه انگلیس با سلطه یابی بر امریکا و روسیه با سلطه یابی بر سیبری در سیمای ابر قدرت های دریایی و زمینی تبارز نموده بودند.

گسترش نفوذ و سیطره انگلیس در سرزمین پهناور هند، سرانجام این کشور بزرگ خاور زمین را به مهم ترین مستعمره دولت آن کشور مبدل گردانید. از سوی دیگر، با آغاز لشکرکشی های روس ها به قفقاز و آسیای میانه، ایران از دو سو از جانب دو قدرت بزرگ اروپایی زیر فشار گاز انبری قرار گرفت و به زودی بخش های بزرگی از سرزمین خود را از دست داد.

در آستانه سده نزدهم، ناپلیون با تزار روس همپیمان شده، می خواستند از راه ایران به هند یورش ببرند تا مستعمره  طلایی انگلیس را تهدید نمایند. نزدیکی فرانسه به روسیه، دست های روسیه را در قفقاز باز نموده بود. این کار زمینه نزدیکی ایران و انگلیس را که خود را در معرض تهدید می دیدند، فراهم آورد. در این هنگام، در ایران قاجارها به قدرت رسیده بودند. متفاوت از آقا محمد خان قاجار که فرمانده بسیار خشن و مقتدر بود، فتح علی شاه- برادر زاده اش مرد خوشگذران و حریص بود.

در این هنگام، در خراسان، زمان شاه ابدالی پادشاه بود. مگر، پایه های سلطنتش سخت لرزان و با چالش های بزرگی هم در تراز داخلی و هم در تراز خارجی رو به رو بود. در زمان آقا محمد خان، زمانشاه که هیچ نفوذی در شمال هندوکش و هرات نداشت، حاضر گردیده بود، مناطقی از هرات تا بلخ را به مبلغ گزافی به وی بفروشد و با این پول هزینه جنگ با سیک ها را که دیگر در این هنگام با حمایت انگلیسی ها نیرومند شده بودند، تامین نماید و پایتخت خود را از کابل به لاهور انتقال بدهد.

کشته شدن نا به هنگام آقا محمد خان در جریان لشکرکشی به تفلیس، این برنامه را برهم زد. زمان شاه پس از آن  که توانست هرات را از دست حریف توانمندش- برادرش محمود بگیرد، سخت مغرور شده، نه تنها از توافقی که با شاه قاجار داشت، سر باز زد، بل که به پشتیبانی از خان های استان خراسان در برابر فتح علی شاه پرداخت. از سوی دیگر، پس از فاش شدن توطئه یی که از سوی شماری از درباریان با نفوذش به رهبری سردار پاینده محمد خان در برابرش راه اندازی شده بود، پاینده خان را کشت. این کار باعث شد که پسران پاینده خان به رهبری سردار فتح خان به دربار ایران پناه بیاورند. محمود پیشتر از آن ها به ایران پناه برده بود. 

به هر رو، به سال 1801 نخستین قرار داد سیاسی میان ایران و انگلیس به امضاء رسید و دو کشور همدست شدند تا زمان شاه را که برای هر دو دولت به درد سر مبدل گردیده بود، از سر راه بردارند و به جایش محمود را با پسران سردار پاینده خان روی کار آورند. در نتیجه، همین گونه هم شد. کنون از بلندای آگاهی های امروزی می توان گفت که چنین کاری اشتباه محاسبه جدیی از سوی فتح علی شاه بوده است. چه زمان شاه سد بزرگی در برابر نفوذ انگلیس بود و اگر فتح علی شاه می توانست به گونه یی با زمان شاه کنار بیاید و میان دو دولت کنفدراسیونی مقتدر ایجاد می گردید و در کنار آن، می توانستند با خان نشین های آسیای میانه در آرایش یک اتحادیه نیرومند هماهنگ می گردیدند، شاید بدبختی هایی که پسان گریبانگر ما شد، به این پیمانه بزرگ نمی بودند.

هر چه بود، سر از آغاز سده نزدهم، ایران درگیر نبرد سهمگین و خونباری با یک قدرت بزرگ جهانی که بارها توانمند تر از آن بود، گردید که به امضای قرار دادهای ننگین گلستان و ترکمنچای انجامید و منجر به از دست رفتن هفده شهر قفقاز گردید. به ویژه از دست رفتن گرجستان، راه دریایی ایران به دریای سیاه و مدیترانه را قطع کرد که تاثیر منفی بزرگی در آینده بر ترتیبات جیوپو لیتیکی آن بر جا گذاشت. کما این که پسان تر روس ها بر سرزمین زرخیز آسیای میانه هم دست یافتند و توانستند مرزهای خود را تا رود آمو گسترش دهند. 

از آن سوی دیگر، انگلیسی ها با دست یافتن به هند، به اندیشه پیشروی در اعماق قاره آسیا افتادند و برای دفاع از هند و مصوون ساختن آن در پی گسترش مرزهای خود در فراسوی رود سند که تا آن هنگام مرز طبیعی میان هند و ایران را می ساخت؛ برآمدند. انگلیسی ها در آغاز در پی بهره گیری از سیک ها چونان حایل میان متصرفات هندی خود و عشایر جنگجوی پشتون که از اصیل ترین و رزم آورترین عشایر ایرانی بودند؛ برآمدند. سپس توانستند با مسلح ساختن سیک ها و با ترفندهای رنگارنگ، به تدریج کشمیر، اتک و پیشاور (پور شاپور) را که یک شهر تاریخی ایران بود و در زمان شاپور اول بنا نهاده شوده بود، از دست سرداران افغانی بیرون نمایند.

در نیمه نخست سده نزدهم، سرزمین بزرگ خراسان یا ایران شرقی (افغانستان امروزی) دستخوش رویدادهای دراماتیک و خونبار گردیده، سر انجام به چند سردارنشین، خان نشین، میرنشین و بیک نشین فروپاشید. در شمال هندوکش، میرهای بدخشان، خان های خلم، بلخ، میمنه و کندز (کهن دژ) فرمان می راندند که اسما تابع امیر بخارا بودند. در هرات محمود سدوزایی با وزیر قدرتمندنش یار محمد خان الکوزایی (پسان ها ملقب به ظیهر الدوله) فرمان می راند. در قندهار برادران سردار  فتح خان (رحمدل خان، مهر دل خان، پردل خان و کهندل خان) حاکم بودند که هر دو سردار نشین نیمه مستقل و تا جایی تابع ایران بودند. در کابل در آغاز، سردار عظیم خان و پس از وی سردار دوست محمد خان به حکومت رسیده بود. در پیشاور هم برادران دیگر فتح خان به نام برادران پیشاوری فرمان می راندند که پس از افتادن پیشاور به دست سیک ها  در 1822 باجگذار آن ها بودند.

به سال 1834 ایران شرقی یا خراسان (افغانستان امروزی) به گونه دراماتیکی وارد عرصه کشاکش های قدرت های بزرگ در پهنه آسیا گردید- آن چه را که رادیارد کیپلینگ- سخنور بزرگ انگلیسی «بازی بزرگ» خواند. 

در این هنگام، دیگر نبردهای روس ها با ایران پایان یافته بود. از دست رفتن شهرهای مهم قفقاز و آسیای میانه، موجب آن گردید که شاهنشاهی بزرگ ایران از جایگاه یک ابر قدرت در شش سده پیش، به یکی از کشورهای کوچک و ناتوان مبدل گردد و چند پارچه گردد.

همین گونه، روسیه و دیگر کشورهای اروپایی توانسته بودند ترکیه عثمانی را  هم از پا درآورند و نیمه جان بسازند.

در همین هنگام، انگلیسی ها در اندیشه آن شدند تا برای دفاع موثر از هند، مرزهای خود را جلوتر بیاورند. از دید استراتژیست های انگلیسی، مرز استراتیژیک متصرفات هندی بریتانیا می بایست رود آمو و مرز علمی آن هندوکش تعیین می گردید. از سوی دیگر،  هم انگلیس و هم روسیه برای این که از برخورد با یک دیگر، پرهیز نمایند، ناگزیر بودند میان متصرفات آسیایی روسیه و متصرفات هندی بریتانیا، یک نوار پوشالی یا حایل برپا نمایند.

   این بود که انگلیسی ها سیک ها را به گرفتن نهایی پیشاور برانگیختند تا این که از سوی رنجیت سینگ اشغال گردید. در عین زمان، انگلیسی ها به حمایت از شاه  شجاع الملک درانی پرداختند و زمینه تهاجم وی را به قندهار فراهم گردانیدند. مگر وی در جنگ در برابر نیروهای مشترک قندهاری- کابلی به رهبری دوست محمد خان در حومه قندهار در 1834 شکست خورد و پا به گریز نهاد.

سقوط نهایی پیشاور و شکست دوست محمد خان در بازپسگیری آن، موجب گردید که سردار دوست محمد خان- حاکم کابل و سردار کهندل خان- حاکم قندهار، در 1836 هیاتی را با نامه ها به دربار ایران فرستاده، خواستار قرار گرفتن تحت حمایت ایران گردند. از سوی دیگر، دوست محمد خان هیاتی را هم به رهبری حاجی حسین علی خان به پتربورگ گسیل داشت تا حمایت تزار را به دست آورد.

این بود که دستگاه های دیپلماسی  لندن و سانکت پتربورگ آغاز به پویایی های سیاسی در کابل، قندهار و تهران نمودند. روس ها یک افسر جوان لهستانی الاصل به نام ویتکویچ را به تهران فرستادند که پس از به دست آوردن دستورهای باسته از نزد کُنت سیمونیچ – سفیر روسیه به دربار قارجار روانه قندهار و کابل گردید. هدف او به میان آوردن کنفدراسیونی متشکل از ایران و سردارنشین های افغانی بود. انگلیسی ها هم الکساندر برنس معروف را نزد امیر دوست محمد خان فرستادند تا امیر را به سوی انگلیس متمایل و از داشتن ادعا بر پیشاور منصرف گرداند. سر انجام، ویتکویچ توانست موفق تر از کار درآید.

محمد شاه که مقارن این هنگام پس از درگذشت فتح علی شاه و عباس میرزا به پادشاهی رسیده بود، بر اساس درخواست سرداران قندهار و کابل و بستن پیمان های دفاعی با آن ها و با حمایت روسیه در 1837 به هرات لشکر کشید و قرار شد تا شهزاده کامران پسر محمود و یار محمد خان الکوزایی را که در این هنگام در هرات فرمان می راندند و همپیمان شجاع الملک بودند، از میان بردارد و اداره هرات را به سرداران قندهاری بسپارد و سپس به همکاری هم در باز پس گرفتن پیشاور از نزد سیک ها، به دوست محمد خان کمک نمایند.  

روشن است انگلیسی ها که از لشکرکشی محمد شاه (که پیوندهای تنگاتنگی با روس ها داشت) به هرات، سخت به هراس افتاده بودند؛ دست به یک رشته مانورهای سیاسی- نظامی گسترده یازیدند و سر انجام توانستند با تهدید محمد شاه را پس از نه ماه محاصره هرات از تصرف این شهر که در آستانه سقوط بود، منصرف سازند.

تزار روسیه هم که در تئاتر اروپایی در مساله نام نهاد «خاور» نیازمند همپیمانی با انگلیس در برابر قدرت های دیگر اروپایی بود، بر اثر مشوره کنت کارل نسلرود- وزیر خارجه، که باور نادرستی داشت مبنی بر این که انگلیسی ها در ازای گرفتن سردار نشین های افغانی، بر سیطره روس ها بر تنگاهای راهبردی داردانل و بسفر مهر تایید خواهند نهاد؛ پای خود را از کارزار کشید. این بود که زمینه لشکر کشی انگلیسی ها به قندهار و کابل فراهم گردید. این گونه، در واقع باز گذاشتن دست انگلیسی ها برای گرفتن قندهار و کابل، در واقع یک رشوه سیاسی و طعمه یی بود که از سوی روس ها پیش انگلیسی ها انداخته می شد.

در این هنگام، انگلیسی ها در پی آن شدند تا با ایجاد یک کشور حایل میان متصرفات هندی خود و متصرفات آسیایی روس ها برآیند. نام این کشور حایل را هم در چند مرحله  افغانستان نهادند. در گذشته تاریخی، افغانستان یکی از استان های تاریخی ایران بود که پیرامون کوه های سلیمان در سرزمین پاکستان امروزی  قرار داشت و شهرهای مهم آن ساول و مستنگ بود. در آغاز، گستره افغانستان ساخته و پرداخته انگلیسی ها تنها قندهار، غزنی، کابل، جلال آباد و پروان را در بر می گرفت. پسانتر در دوره دوم امارت دوست محمد خان شامل شمال هندوکش  هم گردید که به نام «ترکستان جنوبی» و سپس «ترکستان افغانی» مشهور گردید. در آخرین روزهای حیات دوست محمد خان، هرات هم شامل گستره افغانستان گردید.

به هر رو، انگلیسی ها با پیش انداختن شاه گریزی- شجاع الملک، بر اساس یک قرار داد سه جانبه با رنجیت سینگ (که شجاع سیطره او را بر پیشاور پذیرفته بود)، توانستند به آسانی قندهار، غزنی، کابل و جلال آباد را بگیرند. آن ها بر سر راه، سرزمین های خان نشین های بلوچ (از جمله شهر بندی کراچی را) نیز یکی پی دیگری با کارگیری از روش های سخت افزاری و نرم افزاری گرفتند. سر انجام، دوست  محمد خان هم پس از یک رشته رویدادهای دراماتیک جنگ و گزیر خود را به مک ناتن – نماینده سیاسی انگلیس در کابل تسلیم نمود.

مگر، انگلیسی ها پس از شکست سنگین در کابل و کشته شدن مک ناتن و شاه شجاع، ناگزیر گردیدند بار دیگر امیر دوست محمد خان را در 1843 بر تخت امارت کابل بنشانند. سپس هم با او دو قرار داد بستند و او ناگزیر گردید از پیشاور در ازای به دست آوردن تخت کابل و وعده گرفتن شهرهای شمال و قندهار و هرات چشم پوشی نماید.

پسان ها انگلیسی ها خود لاهور و کشمیر و اتک و پیشاور را از نزد سیک ها گرفتند.

هنگامی که در نیمه دوم سده نزدهم در هند زیر سلطه انگلیس، شورش و آشوب برپا گردید، شهزاده حسام السلطنه- استاندار خراسان، هرات را گرفته، در اندیشه پیشروی به سوی قندهار و کابل و حتا پیشاور بود. مگر باز هم دستگاه دیپلماسی انگلیس توانست با انجام مانورهای ماهرانه سیاسی- نظامی و نمایش قدرت، نه تنها وی را وادار به عقب نشینی نماید، بل دولت ایران را وادار به امضای قرار داد پاریس گرداند که بر اساس آن گستره افغانستان رسما از ایران جدا گردید.

پیش از این، سرزمینی در جهان به نام افغانستان رسما شناخته نمی شد. احمد شاه درانی و تیمورشاه و دیگر شاهان همه به نام های شاهان ایران و خراسان شناخته می شدند. رویدادهایی چون به پادشاهی رسیدن درانیان (خاندان های سدوزایی و بارکزایی) در جهان بیرونی چونان رویدادهای درونی ایران ارزیابی می گردید. در نقشه های سیاسی و جغرافیایی هم کشوری به نام افغانستان دیده نمی شد. در  همه نقشه ها تنها نام پارس یا ایران آمده است. تنها از میانه های سده نزدهم است که در نقشه ها زیر نام کشور پادشاهی کابل، آن هم در ترکیب پارس یا ایران، نام افغانستان دیده می شود و پس از آن، نام پادشاهی کابل به تدریج حذف گردیده، با نام افغانستان تعویض می گردد.

به هر رو، انگلیسی ها توانستند در سده نزدهم، با راه اندازی کارزار ماهرانه سیاسی- نظامی، سرزمین های خاوری ایران را از کرانه های رود سند تا مرزهای کنونی افغانستان به چنگ آورند. به ویژه گذرگاه های مهم و راهبردی خیبر، کرم و بولان و... را.

انگلیسی ها در دروه امارت امیر شیر علی خان- پسر دوست محمد خان، در آستانه برگزاری کنفرانس برلین به ریاست بیسمارک، پس از رسیدن  سفارت جنرال استولیتف به کابل، بار دیگر به کشور حمله آوردند و توانستند کابل را بگیرند. پس از شیرعلی خان- پسرش، سردار یعقوب خان به امارت رسید.  انگلیسی ها او را ناگزیر به امضای معاهده 1879 گندمگ گردانیدند که در واقع مهر تاییدی بود بر واگذاری خاک هایی که مطمع نظر انگلیسی ها بود به هند بریتانیایی. بر اساس این معاهده، انگلیسی ها حق کنترل گذرگاه های استراتیژیک کرم، پشین و سیبی را گرفتند.

هر چه بود، مردم با راه اندازی جهاد در برابر انگلیسی ها، بار دیگر کشور خود را آزاد ساختند.

در این هنگام، عبدالرحمان در سمرقند در تبعيد بسر مي برد و از سوي بريتانيايي ها با موافقت روس ها به امارت افغانستان گماشته شد. انگليسي ها شرط گماشتن وي بر امارت افغانستان را از پيش تاييد معاهده گندمک از سوي او گذاشته بودند که وي پذيرفته بود. از اين رو، ادعاي کساني که می گویند موافقتنامه ديورند (کنوانسیون کابل) تحميلي بوده است و به زور سر عبدالرحمان خان امضاء شده است، یاوه یی بيش نيست. زيرا او با آگاهي کامل با توجه به منافع شخصي خويش اين سند را امضاء نموده بود. هر چند سند پس از چانه زنی های فراوان و زیر تهدید پیوسته انگلیسی ها به امضاء رسید. 

در  اين باره در صص. 290-291 کتاب «افغانستان و ايران» نوشته داکتر يوسف حقيقي چنين مي خوانيم: « ... در اثناي اين تحولات در افغانستان، مجاهدان افغاني، انگليسي ها را در حومه کابل شکست داده  و آن ها را مجبور به عقب نشيني کرده و عده يي از مجاهدان در غزني، حکومتي را به نام موسي خان- پسر خرد سال  يعقوب خان تشکيل داده بودند( نگاه شود به کتاب : کاکر، «افغان، افغانستان»، ص 119). ايوب خان- پسر ديگر شير علي خان، که حاکم هرات و طرفدار ايران بود، به رهبري گروهي ديگر از مجاهدان هرات و قندهار- شکست سنگيني به نيروهاي انگليسي در سال 1880 وارد کرد...

انگليسي ها که وضعيت در افغانستان را براي خود بسيار بحراني مي ديدند، مذاکرات محرمانه يي را با عبدالرحمان خان که در سمرقند بود، آغاز کردند. عبدالرحمان خان در اين مذاکرات پذيرفت که قندهار از حکومت کابل مجزا باشد و قضيه هرات نيز به وسيله وزارت خارجه بريتانيا حل شود و رابطه انگلستان و افغانستان نيز بر پايه پيمان گندمک استوار گردد ( نگاه شود به کتاب توکلي، روابط سياسي ايران و افغانستان، ص 26). بعد از اين توافق، او که از سوي انگلستان حمايت مي شد، به افغانستان حمله کرد و با نيروهاي ايوب خان رويارو شد. 

داستان تشکیل کشوری به نام افغانستان در محدوده مرزهای سیاسی کنونی چنین است که انگلیسی ها به روس ها پیشنهاد نمودند که منافع دو امپراتوری ایجاب می نماید تا برای پیشگیری از برخورد ممکنه دو امپراتوری، میان متصرفات آن ها دیوار جداگری در سیمای یک گستره بوفر کشیده شود. این بود که با توجه به اوضاع نا به سامان و پیجیده و ناآرامی هایی که سراسر گستره کشور را فرا گرفته بود و موجبات نگرانی هر دو ابر قدرت وقت را فراهم آورده بود، بر آن شدند تا کسی را بر سر قدرت بیاورند که توانایی اداره  به قول خود شان «یک سرزمین بی سر و پا با باشندگان نیمه وحشی» را با مشت های آهنین داشته باشد. روشن بود در آن برهه کسی جز عبدالرحمان خان واجد چنین شرایطی نبود.

برخی از تاریخ نگاران از جمله سر پرسی سایکس بر آن اند که انگلیسی ها نامه یی به امضای مادر عبدالرحمان خان به وی فرستادند و موافقت او را برای بازگشت به کشور و پذیرش فرمانروایی با مشی هوادار انگلیس جلب نمودند. ( نگاه شود به : تاریخ ایران، نوشته سر پرسی سایکس) –گ.

هر چه بود، انگلیسی ها پس از آوردن عبدالرحمان خان، دیپلمات ورزیده یی را به نام دیورند به کابل فرستادند و با وی سندی را در باره تحدید مرزهای افغانستان و هند بریتانیایی به امضاء رساندند. البته، شایان یادآوری است که در آن برهه، در آغاز انگلیسی ها می خواستند هرات را به ایران واگذار نمایند و در قندهار دولت دیگری را به وجود بیاورند. مگر با تغییر کابینه در لندن، تصمیم گرفتند، هرات، قندهار و کابل را زیر چتر یک واحد سیاسی در بیاورند. این بود که کشوری به نام افغانستان د-ژوری در چهار چوب مرزهای سیاسی کنونی به میان آمد.

شایان یادآوری است که پیش از این، بخش بزرگی از ولایت بدخشان به شمول فیض آباد و دهلیز واخان پامیر کوچک هیچ گاهی نه تنها جزو خاک امپراتوری درانی، بل که حتا قلمرو عبدالرحمان خان نمی شد و تابع بخارا بود. این سرزمین را دیورند به زور به عبدالرحمان خان که حاضر نبود، آن را بگیرد، به خاک افغانستان ملحق ساخت.

ای. ار رحمتف در مقاله «سرچشمه های مسایل تباری-‏گستره یی افغانستان» در کتاب «مسایل مدرنیزاسیون و ‏امنیت کشورهای آسیای مرکزی و روسیه در واقعیت های ‏نو جیوپولیتیک»، مواد و مدارک کنفرانس علمی بین ‏المللی، دوشنبه، 9 نوامبر 2010 چاپ دانشگاه سلاوی ‏روسی- تاجیکی تحقیقات جیوپولیتیک در این پیوند می ‏نویسد:    ‏

‏«در اوایل اکتبر 1893 دولت بریتانیا برای گفتگو با ‏عبدالرحمان خان هیات ویژه یی را به رهبری سر ‏مورتیمر دیورند- سکرتر نایب السلطنه هند در امور ‏خارجی- به کابل فرستاد. در برابر نماینده بریتانیا ‏وظایف زیر گذاشته شده بود: پرداختن و رسیدگی به ‏روابط انگلیس و افغانستان، دستیابی به توافق  در ‏زمینه «موضوع پامیر» و حل «مشکل قبایل مرزی ‏افغانی» باشنده ناحیه کوه های سلیمان.‏

هنگام ارزیابی مساله پامیر، این اختلاف نظر ها ‏برخاسته از یک علت پارادکسال (مهمل نما و متناقض) ‏از دیدگاه محافل حاکمه انگلیسی بود.‏

امیر عبدالرحمان هیچ اعتراضی به واگذاری مناطقی که ‏روسیه در پامیر به تصرف در آورده بود، یعنی کرانه ‏های راست شغنان، روشان و واخان نداشت، زیرا در ‏عوض، مناطق آن سوی رود خانه پنج درواز- بخشی از ‏متصرفات امارت بخارا، واقع در جنوب رود آمو را به ‏دست می آورد. با این هم، با شگفتی دیورند، حل ‏مساله ساحات آن سوی رود پنج واخان، اعتراض امیر را ‏بر انگیخت.  ‏

واقعیت این است که پیش از این، هنگام گفتگوها میان ‏روسیه و انگلستان، دیپلمات های بریتانیایی، بر ‏لزوم کشیدن یک دالان حایل میان زمین های روسیه در ‏پامیر و متصرفات بریتانیا در هند پافشاری داشتند. ‏این بود که مناطق واخان، شغنان و روشان تقسیم ‏گردید، یعنی بخش های کرانه های سمت راست رود آموی ‏این مناطق به ترکیب متصرفات روسیه و کرانه های سمت ‏چپ آن، به افغانستان واگذاشته شد. این گونه، دالان ‏یا دهلیز «واخان» تشکیل شد که مرزهای  شمال خاوری ‏افغانستان را با چین پیوند می کرد.‏
‎ ‎
دیپلمات های انگلیسی با ساختن کریدور «واخان»، ‏مرزهای زمین های روسیه در پامیر را از متصرفات  ‏خود در هند از هم جدا ساختند و با این کار، «سپر ‏دفاعی» یی را در صورت یورش احتمالی سپاهیان روسی ‏بر متصرفات هندی خود ایجاد نمودند.‏

بنا به سنجش دیپلمات های انگلیسی، در صورت چنین ‏حمله یی، نیروهای روسی باید نخست از دالان «واخان» ‏یعنی قلمرو افغانستان می گذشتند. و این درگیری ‏نظامی مستقیم میان روسیه و افغانستان را به دنبال ‏می داشت.‏

امیر افغانستان به شگرد دیپلمات های انگلیسی پی ‏برده بود. او که مایل به ایجاد فرصت های تازه برای ‏تحریکات انگلیسی ها به منظور بدتر شدن مناسبات ‏افغانستان و روسیه نبود، در آغاز  قاطعانه از ‏پذیرفتن منطقه «دالان واخان» در قلمرو خود خودداری ‏ورزید. او آشکارا اعلام داشت که مانند همه مردم ‏افغانستان، اصلا به کدامین متصرفات روسیه در پامیر ‏دلچسپی ندارد، اما نگرانی های بسیاری را روابط با ‏انگلستان به بار می آورند.‏

عبدالرحمان خان مقاومت سرسختانه یی در برابر ‏مطالبات امپریالیست های بریتانیایی نشان داد. به ‏گفته غبار، گفتگوها با دشواری پیش می رفت و چند ‏بار هم برهم خورد. با این هم، دیورند در نتیجه ‏مساعی خستگی ناپذیر امیر را متقاعد ساخت تا این ‏بخش واخان را به ترکیب افغانستان شامل گرداند».‏

داکتر قاسم شاه اسکندرف- رییس «مرکز مطالعات ‏افغانستان و منطقه» در پژوهشکده خاورشناسی ‏پژوهشگاه علوم تاجیکستان در زمینه می نویسد:‏

‏«به سال 1893 انگلیسی ها توانستند با امیر ‏افغانستان قرار دادی را به امضاء برسانند که ‏مرزهای دولت افغانستان را با متصرفات استعماری ‏بریتانیای کبیر در جزیر نمای هند تثبیت می نمود. ‏به دلیل کشیده شدن خط نامنهاد «دیورند»، پشتون های ‏افغانستان به یک ملت «دو پارچه شده» مبدل گردیدند. ‏

مقارن با 1895 هنگامی که مرزبندی نامنهاد «پامیر» ‏پیاده شد، تثبیت مرزها میان افغانستان و مستعمرات ‏آسیای میانه یی روسیه تزاری به پایان رسید. به ‏نوبه خود، تاجیک ها- یکی دیگر از سازه های تباری ‏‏«جهان ایرانی» به یک ملت «پاره شده» مبدل شدند، که ‏این کار از این هم بیشتر تعامل فرهنگی- تمدنی توده ‏های ایرانی را سست و کمرنگ نمود و برای مدت درازی ‏تاجیک ها را از تعامل تنگاتنگ با توده های ایرانی ‏در افغانستان، ایران، پاکستان و دیگر کشورها محروم ‏گردانید».‏

بایسته یادآوری می دانم که کنوانسیون کابل، سندی بود که تنها در زمان حیات امیر اعتبار داشت و پس از درگذشت وی فاقد اعتبار می گردید.

پس از درگذشت امیر عبدالرحمان، پسرش حبیب الله خان نیز  در 12 ماه مارس 1905 معاهده یی را با  نماینده انگلیس به  نام  لوییس دین انگلیسی ها به امضاء رسانید که به نام معاهده «خال» معروف است. به هر رو، هر چه بود، امیر حبیب الله خان در ازای دریافت مستمری، حاضر گردید، همه  توافقات پدرش با انگلیسی ها در زمینه مناسبات مرزی را بپذیرد.
مهم ترين موضوع اين است که اين مرز در دو قرار داد مهم ميان دولت امير امان الله خان و هند بريتانيايي از سوي افغانستان به رسميت شناخته شده است. در آن هنگام، بريتانياي کبير شرط به رسميت شناختن استقلال افغانستان را به رسميت شناختن و پذيرفتن خط ديورند به عنوان مرز سياسي ميان افغانستان و قلمرو هند بريتانيايي گذاشته بود که افغانستان آن را دو بار رسما پذيرفت.
پس از پایان جنگ جهانی دوم، انگلیسی ها که ناگزیر به ترک هند بودند، کشور پهناور هند را به دو کشور پاکستان و هند تقسیم نمودند. هدف انگلیسی ها از این کار چند چیز بود:
-    کشیدن یک سد استوار در برابر رخنه کمونیسم به هند و جلوگیری از رسیدن روس ها به آب های گرم،
-    کوتاه ساختن دست مسلمانان از هند که نزدیک به هزار سال در آن سرزمین فرمان می راندند،
-     ساختن تخته خیز برای پیشروی به سوی آسیای میانه در آینده.
روشن است شوروی ها که تشکیل کشور پاکستان را خلاف منافع راهبردی خود می دانستند، در پی نابود آن و تقسیم آن به دو بخش پشتونستان + بلوچستان و پنجاب + کشمیر بر آمدند که اولی می بایستی به افغانستان و دومی به هند تعلق می گرفت. این گونه، روس ها می توانستند به آب های گرم راه پیدا نمایند. همین بود که محافل و حلقه های معینی را از جمع اولتراناسیونالیست های پشتون در داخل افغانستان برای رسیدن به این منظور جلب و استخدام نمودند. همچنین آن ها با بهره گیری از اختلافات درونی خاندان شاهی توانستند داوود خان- پسر عم و شوهر خواهر ظاهرشاه را که عهده دار کرسی نخست وزیری بود، در راس این جنبش قرار دهند. این بود که مساله یی به نام «مساله پشتونستان» و «احقاق حقوقه حقه برادران پشتون و بلوچ» و دادن خود ارادیت و حق تعیین سرنوشت به پشتون های پاکستان و تشکیل دولت مستقل یا حد اقل خودمختار پشتونستان به جای بازپسگیری سرزمین های از دست رفته به میان آمد. دلیل این کار آن بود که با تشکیل پاکستان و به رسمیت شناخته شده آن از سوی جامعه جهانی و افغانستان، دیگر ممکن نبود مساله ادعای ارضی مطرح گردد.

به هر رو، پس از تقسیم نیمقاره هند، به دو کشور، جامعه جهانی از جمله هند و شوروی، پاکستان را به رسمیت شناختند. مگر، افغانستان در ابتدا از به رسمیت شناختن آن سر باز زد ولی پس از بیست روز زیر تاثیر مسایل داخلی و خارجی ناگزیر گردید در مساله بازنگری نموده، آن کشور را به رسمیت بشناسد.

داستان به رسمیت شناختن پاکستان از سوی افغانستان چنین است که:
یه تاریخ 30 ماه سپتامبر سال 1947 نشست ویژه سازمان ملل (مجمع عمومی) مبنی بر به رسمیت شناختن پاکستان از سوی جامعه جهانی، پس از ایجاد این کشور و جدا شدن آن از پیکر هند، برگزار گردیده بود. در این سال، عبدالحسین خان عزیز (پدر عبدالحی عزیز- نخستین وزیر پلان افغانستان)، سفیر کبیر در واشنگتن و در عین حال نماینده دایمی افغانستان در سازمان ملل متحد بود. در این جلسه، افغانستان تنها کشوری بود که رای مخالف داد. مگر، بیست روز بعد، به تاریخ 20 اکتبر، آقای عبدالحسین خان بنا به هدایت دولت افغانستان (که در راس آن ظاهر شاه قرار داشت و سردار شاه محمود خان- صدر اعظم آن بود)، دوباره به دفتر سازمان ملل متحد مراجعه و رای مخالف افغانستان را پس گرفت و به رای موافق تبدیل نمود!

جالب این است که هندوستان که پاکستان به گونه بلافصل از پیکر آن جدا شده بود، آن هم در دو بخش شرقی و غربی، فاکت تشکیل یک کشور مستقل را به عنوان یک واقعیت جیوپولیتیکی تازه پذیرفت.

در یک سخن، این یک شکست دیپلماتیک فضیحت بار برای افغانستان بود که در مساله در تجرید وحشتناک بین المللی قرار گرفت که حتا یک کشور هم از موقف آن حمایت نکرد. دلایلی که افغانستان را به تسلیم در برابر اراده واحد جهانی واداشت، چنین بود که در صورت خودداری افغانستان از به رسمیت شناختن پاکستان، بندرهای تورخم و چمن و راه دریایی بندر کراچی به روی افغانستان بسته می شد و کمبود مواد غذایی به ویژه گندم، چای، مواد نفتی، و سایر کالاهای مورد نیاز می توانست کشور را با دشواری های بسیاری رو به راه سازد. همین گونه، افغانستان می توانست از کمک های غرب محروم گردد و موقف آن نزد کشورهای اسلامی بسیار پایین بیاید. مگر، مهم ترین نکته آن بود که کشور می توانست دربست به شوروی وابسته شود.

این بود که ناگزیر در زمینه بازنگری کرد و پاکستان را به رسمیت شناخت. روی همین منظور، سردار داکتر نجیب الله توروایانا- مدیر سیاسی وقت وزارت خارجه در ماه نوامبر همین سال به پاکستان رفت و دو ماه بعد معاهده یی را با با ظفرالله خان – وزیر خارجه پاکستان به امضاء رساند که بر به رسمیت شناخته شدن پاکستان از سوی افغانستان مهر تایید می زد.  پس از آن، دو کشور در خاک یک دیگر سفارتخانه های خود را افتتاح نمودند و به مبادله سفیر پرداختند.

روشن است پروتکل نشست سازمان ملل در زمینه به رسمیت شناخته شدن پاکستان از سوی جامعه جهانی و سند دادن رای مثبت افغانستان بیست روز پس از نشست، در بایگانی دفتر سازمان در نیویورک موجود است. همین گونه، معاهده یی که میان افغانستان و پاکستان به امضاء رسیده بود، باید در بایگانی های وزارت های خارجه دو کشور موجود باشد.

روشن است یک کشور تعریف مشخص دارد. یعنی گستره سرزمینی یی است دارای مرزهای شناخته شده بین المللی که از حق حاکمیت ملی بر سرزمین خود و تمامیت ارضی برخوردار است که خدشه ناپذیر می باشد. هرگونه ادعا بر یک کشور مستقل عضو سازمان ملل که منجر به نابودی آن گردد، چونان دست درازی به حریم آن ارزیابی می گردد و ناموجه است.

گفتیم که با تشکیل کشور پاکستان، شوروی ها که منافع راهبردی خود را در خطر می دیدند، در پی نابودی آن برآمدند. این بود که بازی بسیار خطرناکی را به راه انداختند. بازیگران این بازی هم داوود خان و برادرش سردار نعیم خان بودند.

آقای سید قاسم رشتیا در ص. 60-61  خاطرات سیاسی اش داستان جالبی را آورده است که در این جا فشرده آن را با اندکی ویرایش می آوریم:
«در اوایل سال 1949 که مناسبات افغانستان و پاکستان برای بار دوم به هم خورده بود، افغانستان سردار شاه ولی خان- سفیر خود را از کراچی به کابل فرا خواند. پس از آمدن ایشان به کابل، چندین مجلس بزرگ برگزار شد که در آن خود سردار شاه محمود خان- صدر اعظم، سردار شاه ولی خان، همه اعضای کابینه وزیران، برخی از اعضای وزارت خارجه و شماری از نمایندگان رسانه ها اشتراک داشتند.

بررسی ها روی این بود که مردم پشتونستان بر اساس منشور سازمان ملل، حق خود ارادیت دارند تا رای خود را نسبت به سرنوشت آینده خود اظهار کنند و افغانستان در این جا هیچ ادعای پس گرفتن اراضی سابق خود را که در وقت انگلیس از خاک ما جدا شده بود، ندارد... اکثریت مجلس هم طرفدار ادعای ارضی نبودند....»

به گونه یی که دیده می شود، در آن هنگام دولت افغانستان هیچ ادعای ارضی بر پاکستان نداشت. مگر، پسان ها در اثر تحریکات شوروی ها و باند داوود خان و اولتراناسیونالیست های تندرو پشتون، موضوع چنان داغ شد که نزدیک به درگیری تمام عیار میان افغانستان و پاکستان بینجامد.

رشتيا در مصاحبه يي در همین باره مورد مي گويد « … سر انجام، چنين فيصله شد که چون وقت زيادي گذشته، افغانستان نبايد ادعاي ارضي نمايد و سياست دنيا هم اجازه نمي دهد که تمام معاهدات سرحدي تجديد شود، زيرا درآن صورت نقشهً دنيا تغيير مي خورد. [این بود که] افغانستان تصميم گرفت، براي ساکنان آن طرف سرحد «حق خود اراديت » بخواهد.»

داکتر موسی شفیق- آخرین نخست وزیر نظام شاهی افغانستان که سیاستمدار رئالیست و پراگماتیک بود، باری در پاسخ به پرسش خبرنگار جریده «افغان ملت» در باره مساله نامنهاد «پشتونستان» گفته بود : «ما نمی خواهیم افغانستان را قربانی پشتونستان کنیم». بر دولتمردان و سیاسیون افغانستان است تا این سخنان را که باید با خطوط زرین در تاریخ دیپلماسی کشور درج شود، آویزه گوش و الگوی رفتاری خود در عرصه سیاست خارجی نمانید.

در میانه های نیمه دوم سده بیستم که اولتراناسیونالیست های تندرو پشتون (که با کودتاهای رهزنانه به قدرت رسیده بودند)، برای دستیابی به آرمان خیالبافانه «پشتونستان بزرگ» (که خواب است  و خیال است و محال است و جنون)، افغانستان را قربانی پشتونستان کردند و در دام پهن شده از سوی شوروی افتادند و تره کی با امضای پیمان دفاعی (راهبردی) با آن کشور، افغانستان را با چالش خانمان برانداز و بزرگی در تراز جهانی رو به ساخت.

روشن بود پاکستان نمی توانست با دولتی که  با سر دادن شعار دیوانه وار (از آمو تا سند، خاک افغان ها است!) بر سه چهارم خاک آن ادعای ارضی داشت و با یک ابرقدرت پیمان استراتیژیک بسته بود، از سر سازش پیش آید. همین بود که به یاری کشورهای عربی، امریکا، اسراییل و چین (که به شدت امنیت ملی خود را با خطر رو به رو می دیدند) و ایران (که نیز خود را در حلقه محاصره شوروی ها می دید)؛ هیولای بنیادگرایی اسلامی را با هزینه نمودن میلیاردها دالر به جان افغانستان انداخت که ره آوردهای مصیبت بار آن را همه دیدیم و با گوشت و خون و پوست و استخوان خود احساس کردیم.

در آن برهه، اولتراناسیونالیست های چپگرای افغانستان مانند خلقی ها و دیگر پیروان مسکو چنین استدلال می کردند که «افغانستان یک کشور نادار، عقب نگهداشته شده و محاط به خشکی است و از سوی نیروهای واپسگرای وابسته به امپریالیسم جهانی و ارتجاع منطقه، وهابیون پلید عرب و نظامیگران جنایتکار و نوکرمنش پاکستان و هژمونیست های سوسیال امپریالیسم چین و دست نشاندگان آن در کشور- شعله افروزان چپ افراطی؛ با چلنج بزرگی رو به است. پاکستان در صدد اشغال خاک افغانستان و روی کار آوردن یک رژیم دست نشانده ارتجاعی دارای تاریک ترین اندیشه های قرون وسطایی وابسته به امپریالیسم در کشور است که آزادی، استقلال، حاکمیت ملی و تمامیت ارضی افغانستان را تهدید می کند. از این رو، چاره یی دیگری جز بستن پیمان دفاعی با اردوگاه سوسیالیستی به رهبری شوروی کبیر ندارد و نیازمند کمک نظامی انترناسیونالیستی شوروی برای نجات تمامیت ارضی، استقلال و حاکمیت ملی خود است.

در عین حال، نیروهای مترقی و دمکراتیک افغانستان، غرض به بار نشاندن مبارزات آزادیبخش ملی خلق های دربند پشتون و بلوچ و برای رهایی آن ها از چنگ پاکستان- این «زندان خلق ها» و بازپس گرفتن سرزمین های از دست رفته نیاکان ما که با دسیسه ها و توطئه های امپریالیسم انگلیس و ارتجاع مزدور داخلی، از پیکر افغانستان کبیر به زور و جبر و نیرنگ با معاهده های تحمیلی و نامشروع استعماری جدا شده است، چاره یی جز استمداد از نیروهای مترقی اردوگاه سوسیالیستی به رهبری حزب پر افتخار لنین کبیر و ارتش پیروزمند سرخ ندارد.»

هر چند یاوه سرایی آشکار در سر دادن این شعارهای پر طمطراق میان تهی و بزرگ نمایی خطر هویدا است و در پشت سر جملات آراسته،  اهداف راهبردی مسکو پنهان؛ با آن هم باید اذعان داشت که حقایق انکار ناپذیر و تلخی هم در این گفته ها دیده می شود.

هر چه بود، پیمان پیامدهای سهمگین این پیمان دفاعی (در آن هنگام واژه استراتیژیک چندان مُد نشده بود) را دیدیم که به چه بربادی ها و تباهی ها انجامید.

امروز نیز عین ساز نواخته می شود. در کابل باز هم یک رژیم اولتراناسیونالیست پشتون روی کار است. این بار با تکیه به سرنیزه امریکا. این دولت چنین استدلال می کند که «افغانستان از سوی کشورهای حریص منطقه به ویژه پاکستان با چالش فروپاشی رو به رو است و برای ابقای خود و همین گونه برای استقرار دموکراسی، عدالت اجتماعی، برابری حقوق زنان و مردان، نهادینه شدن جامعه مدنی و... حفظ تمامیت ارضی، حاکمیت ملی و استقلال کشور باید با امریکا پیمان همکاری های راهبردی و دفاعی امضاء نماید. در عین حال، این رژیم هم بر پاکستان ادعادی ارضی دارد و سه چهارم خاک آن را جزء لاینفک خاک خود می شمارد!  

روشن است پاکستان نمی تواند با دولتی که گردانندگان آن بر سه چهارم خاک آن ادعای ارضی دارند و قرار است با یک ابر قدرت دیگر در ازای تدوام و ابقای اقتدار شخصی و گروهی خود، پیمان دفاعی به امضاء برسانند، کنار آید. از همین رو، تنها در صورتی حاضر است حضور دایمی و پایگاه های دایمی امریکا در خاک افغانستان را به گونه مشروط بپذیرد که امریکایی ها روی کار آمدن دوباره طالبان را (که تمامیت ارضی پاکستان را تهدید نمی نمایند)، بپذیرند و امور افغانستان را دربست به پاکستان بسپارند.

هویداست چنین چیزی برای امریکایی ها پذیرا و عملی نیست. چه چنین چیزی نه تنها کلیت استراتیژی امریکا در منطقه را  زیر سوال خواهد برد، بل با نکوهش شدید جامعه جهانی، افکار عامه مردم امریکا و گذشته از آن با مخالفت شدید روسیه و پیمان شانگهای رو به رو خواهد گردید.

 از همین رو، تنها چیزی که برای امریکا می ماند این است که دولت افغانستان با امضای پیمان استراتیژیک با پاکستان، بر سر خط دیورند معامله نماید. در همین پیوند، امریکایی ها در تلاش مجاب ساختن پاکستان اند و می کوشند تا به پاکستان اطمینان بدهند که دولت افغانستان را وادار گردانند تا از خط دیورند بگذرد و دیگر تهدیدی برای تمامیت ارضی آن کشور نخواهد بود.

پیداست که پاکستان به این تلاش های امریکایی ها بهایی نمی دهند.  همین گونه، روشن است چنین چیزی برای اولتراناسیونالیست های تندرو پشتون که گردانندگان اصلی دولت کنونی و ستون فقرات آن هستند، هم پذیرا نیست و با همه نیرو با آن به مخالفت برخاسته اند. این است که بن بست سر درگمی پدید آمده است که روشن نیست گره آن چگونه گشوده خواهد شد؟.

هر چه است، باید اظهارات اخیر دبیر کل ناتو و سفیر امریکا در کابل را در راستای دلاسا ساختن پاکستان و پاشیدن آب سرد روی آتش بر افروخته شده از سوی تندوران کابل ارزیابی کرد.

به هر رو، در باره مساله نامنهاد خط دیورند، در کل، دو گونه برخورد وجود دارد:
1-    برخورد جامعه جهانی با مساله
2-    برخورد محافل درونی افغانی با مساله

آن چه مربوط به جامعه جهانی می گردد، در تراز جهانی، مساله چونان یک مساله مختومه، حل شده و پایان یافته ارزیابی می گردد و کسی حاضر نیست خود را در مورد آن به درد سر بیندازد. هر چند، از دیدگاه علم تاریخ دیپلماسی، کارشناسان مسایل منطقه یی هر از چند گاهی، به بررسی پهلوهای گوناگون آن می پردازند. با این هم، برخی از کشورها در پی بهره برداری ابزاری از مساله به سود منافع و مطامع خود هستند.

...و اما در بُعد داخلی، تنها محافل محدود و معلوم الحالی هم در داخل دولت و هم در حلقات مربوط به آن در بیرون از دولت، هنوز هم پرونده را مختومه نپنداشته، هر از چند گاهی با برپایی هنگامه و های و هوی بر این دهل می کوبند. این ها سياستبازاني اند که از سوي محافل معلوم الحال داخلی و خارجي برانگيخته مي شوند که خود نمي دانند که چه مي خواهند؟ مگر، هر چند گاهي موضوع را به اشکال سر در گم و پيچيده براي بهره برداري هاي ابزاري مطرح مي نمايند و پس از آن که خواست هاي شان برآورده شد، خاموش مي شوند و منتظر  فرصت ديگر مي مانند. هر چند، هيچگاهي نمي خواهند اين آتش زير خاکستر خاموش شود.

هنگام بررسي مساله «خط ديورند» بايد متوجه بود که چند موضوع درهم آميخته و خلط شده است و خلط مبحث در موضوعات علمي کار را به سفسطه مي کشاند. چنانچه اين کار در  کشور ما شده است و از مساله ديورند کلاف سر درگمي ساخته اند که  به دشوار کسي مي تواند سر نخ آن را بيابد.

1-    مرز بین المللی میان افغانستان و پاکستان که یک حقیقت مسلم بین المللی است هم د - فاکتو و هم د- ژوری و هیچ گونه ادعای ارضی بر یک کشور مستقل که منجر به نابودی آن گردد، از دیدگاه حقوق بین الدول منطق ندارد.

به هر رو، با توجه به این که همه کشورهای جهان پاکستان را به رسمیت شناخته است و افغانستان هم کشور پاکستان را به رسمیت شناخته است، همه سازمان های بین المللی از جمله ناتو و سازمان کشورهای اسلامی، سازمان شانگهای، سارک و اکو هم پاکستان را به رسمیت می شناسند، دیگر هیچ گونه ادعای ارضی یی بر سه چهارم خاک پاکستان و گذشته از آن به رسمیت نشناختن 2640 کیلومتر مرز شناخته شده بین المللی میان دو کشور هیچ منطقی را بر نمی تابد و مغایر همه موازین حقوق بین المللی (بین الدول) است. 

از این رو، هیچ گونه دعوی افغانستان مبنی بر ادعای ارضی در در مجامع بین المللی در هیچ جا حتا مطرح هم شده نمی تواند، یعنی بی مورد و بی ربط و مختومه است. حال چه به این برسد که مورد بررسی قرار گیرد. یعنی به قول معروف خینه بعد از عید است و «کاریست گذشتست و سبویی ست شکستست» و ریشه در جهالت ساختاری مسلط بر تفکر محافل حاکمه افغانستان دارد.

به مساله دیورند بایسته است از منظر رئال پولیتیک برخورد گردد. افغانستان و پاکستان هر دو کشور، کشورهای نوپا در نقشه سیاسی جهان اند که در گستره بر جا مانده از ویرانه های امپراتوری فروپاشیده درانی در سرزمین تاریخی - جغرافیایی خراسان در خاور ایران در چهار چوب منافع راهبردی دولت های امپریالیستی انگلیس و روسیه تزاری- اولی د- فاکتو در نیمه دوم سده نزدهم در دوره دوم امارت امیر دوست محمد خان و و د- ژوری در 1893 دومی در 1947 پس از پایان جنگ جهانی دوم به میان آورده شدند. نه مردم افغانستان و نه مردم پاکستان خود در تاسیس کشورهای شان نقش داشته اند.

 امروز همه کشورهای جهان و همه سازمان های بین المللی، از جمله سازمان ملل، ناتو، سازمان کنفرانس کشورهای اسلامی؛ هم افغانستان و هم پاکستان را با همین مرزهای شناخته شده بین المللی به رسمیت می شناسند. افغانستان هم پاکستان را به عنوان یک کشور عضو سازمان ملل به رسمیت می شناسد و در مقابل پاکستان هم افغانستان را با همین مرزها به رسمیت می شناسد.

 روشن است تا کنون در پهنه سیاسی پیشینه نداشته است که کشوری یک کشور دیگر را به رسمیت بشناسد مگر بگوید که سه چهارم خاک آن را جزو لاینفک خاک خود می شمارد!! و 2640 کیلومتر خط مرزی آن را به رسمیت نمی شناسد؟!. چنین اظهاراتی هیچ منطقی را بر نمی تابد.

 به رغم این که پاکستان د- فاکتو از پیکر هند جدا شده بود، مگر، با توجه به این که در هند یک دولت مسوول در تراز بین المللی حاکم است، هیچگاهی بر پاکستان ادعای ارضی نداشته و موجودیت کشور پاکستان را زیر سوال نبرده، پذیرفته و آن را چونان یک واقعیت مسلم جیوپولیتیکی به رسمیت می شناسد. مگر در کشور بی در و پیکر افغانستان که فاقد حاکمیت ملی و فاقد دولتی است که بر پایه منافع ملی رفتار نماید، روزی نیست که بر این دهل کوبیده نشود.

 ایجاد کشورهای افغانستان و پاکستان در اوضاع جیوپولیتیکی دیگری صورت گرفته بود. امروز نمی شود در اوضاع تازه جیوپولیتیک تثبیت شده در جهان پس از جنگ جهانی دوم، بر یک کشور مستقل ادعای ارضی کرد. آن هم بر سه چهارم خاک آن؟! چنین ادعایی در هیچ یک از مجامع جهانی پذیرا نبوده، و اصلا افغانستان نمی تواند آن را حتا مطرح هم نماید زیرا به عنوان یک موضوع حل شده و مختومه اصلا برای جامعه جهانی قابل بررسی نیست و کسی حتا حاضر هم نیست وقت خود را روی همچو موضوعات بیهوده و بی ارزش به هدر بدهد. در گذشته افغانستان چتد بار کوشیده بود، تا مساله را در تراز جهانی مطرح نماید، مگر مجامع جهانی هر بار پیشنهادهای افغانستان را بیرون از دستور کار ارزیابی و هیچگاهی حتا اجازه مطرح شدن چنین موضوعات را که تنها باعث ضیاع وقت می گردید، نداده بودند.

 2- بحث دیگر در باره سندی است که در تاریخ دیپلماسی «کنوانسیون کابل» نام دارد که نادرست به نام معاهده دیورند شهرت یافته است. اصلا چیزی به نام معاهده دیورند وجود خارجی ندارد. تنها کنوانسیون کابل است که از سوی عبدالرحمان خان و سر مارتیمر دیورند به امضاء رسیده است و آن هم تنها در زمان حیات امیر اعتبار داشته و پس از درگذشت وی منسوخ شده است. یعنی به بایگانی تاریخ دیپلماسی افگنده شده است و دیگر هیچ ارزشی ندارد. هر گونه هنگامه برپایی غیر علمی از سوی کسانی که فاقد صلاحیت اند، در زمینه مردود است. این آوازه های ناسخته دروغ بافانی که می گویند، مدت اعتبار «معاهده دیورند» صد سال بوده است، هیچگونه شالوده علمی و تاریخی ندارد و بیخی بی اساس است.

 البته، بررسی اسناد تاریخی از دیدگاه علم تاریخ دیپلماسی بحث دیگری است که ارزش تاریخی دارد. آن هم تنها از سوی کسانی که در زمینه از صلاحیت بایسته علمی برخوردار باشند. مگر نه برای این که از آن ها سوء استفاده ناجایز سیاسی صورت گیرد.

 با این هم، دردمندانه از سوی گروهی نادان و ماجراجو بیش از نیم سده است که چونان پیراهن عثمان برای بهره برداری های ناجایز سیاسی علم شده است و چنین آوازه شده است که گویی «معاهده دیورند» صد سال اعتبار داشته است. شگفتی برانگیز است که کسانی که چنین اداعاهای بیهوده می نمایند، خود را زحمت نمی دهند که حتا یک بار اصل سند را بخوانند. روشن است که پس از امضای این سند، چندین سند دیگر در باره مرز میان هند بریتانیایی و افغانستان امضاء شده که بی گفتگو همه قرار دادهای پیشین را فسخ، ملغی و منسوخ می سازند. یعنی دیگر امروز اصلا چیزی به نام معاهده دیورند مطرح نیست.

 گذشته از این ها، پیش از امضای کنوانسیون کابل که نادرست به نام معاهده دیورند شهرت داده شده است، در باره تعیین مرزهای سیاسی میان هند بریتانیایی و افغانستان؛ چندین قرار داد و معاهده از سوی شاه شجاع، امیر دوست محمد خان و امیر یعقوب خان به امضاء رسیده است.

 همین گونه پس از امضای کنوانسیون کابل هم چندین سند قرار داد و معاهده از سوی امیر حبیب الله خان و امیر امان الله خان در زمینه به امضاء رسیده است. در زمان نادر خان هم مارشال شاه ولی خان کتبا همه اسناد امضاء شده قبلی با انگلیس را تایید نموده و هاشم خان صدر اعظم در ازای دریافت رشوه گزاف به گونه شفاهی آن را تایید نموده بود. سر انجام هم در دوره ظاهرشاه افغانستان رسما پاکستان را به عنوان یک کشور مستقل به رسمیت شناخت. مارشال شاه ولی خان و داکتر نجیب الله توروایانا – مدیر عمومی سیاسی وقت وزارت خارجه بارها تاکید داشتند که افغانستان کدام ادعادیی بر ضد پاکستان ندارد و تنها خواستار دریافت یک راه آزاد ترانزیتی به بندر کراچی است.

 در آینده داوود خان نیز در سفر پاکستانش در ماه جون 1976 از مواضع سرسختانه خود در قابل مساله خط دیورند دست کشید و تنها برای رفاه مردمان پشتون و بلوچ پاکستان آرزومند رفاه و آسایش گردید. حتا در دوره داکتر نجیب به گونه یی الکساندر موروزف نگاشته است، داکتر وکیل نظر به هدایت نجیب در ژنو سند قطعنامه یی را در آن سخن بر سر عدم مداخلهء افغانستان و پاکستان در امور داخلي يک ديگر و احترام به «مرزهاي شناخته شدهء بين المللي دو کشور» بود، امضاء کرد.
با توجه به اين که همه دولتمردان ما از شاه شجاع گرفته تا دوست محمدخان، شيرعلي خان، امير يعقوب خان، عبدالرحمان خان، حبيب الله خان، امان الله خان و نادر خان و ظاهر خان (با به رسميت شناختن پاکستان و امضای معاهده با پاکستان) همه فاکت از دست رفتن سرزمين هاي برباد رفته را رسما پذيرفته اند و از سوي ديگر، همه مرزهاي کنوني به رسميت شناخته بين المللي بلا استثناء استعماري اند، شعار بازپسگيري سرزمين هاي از دست رفته و تغيير مرزهاي شناخته شده بين المللي، آن هم در بيچارگي و ناتواني و سيه روزي کنوني به زور سرنيزه نيروهاي خارجي، رويايي بيش نيست و سر دادن چنين شعارهاي بيمارگونه، چناني که در گذشته تنها به سود دشمنان ما بوده است، باز هم خواهد بود. 
مهم ترين موضوع اين است که اين مرز در دو قرار داد مهم ميان دولت امير امان الله خان و هند بريتانيايي از سوي افغانستان (و پيشتر از آن در معاهده گندمگ از سوي امير محمد يعقوب خان و مقاولات ميان دولت هند بريتانيايي و امير حبيب الله خان)  به رسميت شناخته شده است. در آن هنگام، بريتانياي کبير شرط به رسميت شناختن استقلال افغانستان را به رسميت شناختن و پذيرفتن خط ديورند به عنوان مرز سياسي ميان افغانستان و قلمرو هند بريتانيايي گذاشته بود که امان الله خان آن را دو بار رسما پذيرفت.
اين اعتراض شماري از دولتمردان پيشین افغان و تندروان پشتون مبني بر اين که همه معاهدات و قرار دادها ميان دولت هاي دست نشانده پيشین افغانستان و دولت انگليس استعماري زیر فشار امضاء شده و از این رو، غير قانوني و نامشروع بوده است، از اين رو، قرار داد ديورند هم  نامشروع و غير قانوني مي باشد، هم نمي تواند ره به جايي ببرد. زيرا گذشته از اين که مي توان با قاطعيت گفت که حد اقل دولت هاي امان الله خان و ظاهر خان مستقل بوده اند و قراردادهايي که با انگليسي ها بسته اند، به گونه يي از مشروعيت برخوردار بودند؛ پاسخي در برابر اين پرسش ندارد که کدام قرار داد و کدام معاهده ميان کشورهاي غربي به ويژه انگليس و کشورهاي شرقي استعماري نبوده است؟
پاي اين استدلال که اين قرار دادها زير فشارهاي سنگين استعماري بسته شده اند، هم چوبين است. زيرا بي درنگ با اين پرسش متقابل رو به رو مي شود که کدام قرار داد استعماري زير فشار و اجبار امضاء نشده است؟
حال، اگر به اين موضوع را تنها براي نکوهش سياست هاي مزورانه و نارواي جهانخواران مطرح نماييم، کاري است درست و به جا. مگر اگر آن را براي بازنگري اين قرار دادها و معاهدات (که کاريست ناممکن)، دگرگونسازي تاريخ و سرنوشت منطقه و تغيير نقشه سياسي جهان و تجزيه چندين کشور و برپايي چند کشور جديد بنا به نشانه هاي تباري، زباني و... پيش بيندازيم، در اوضاع و احوال پيچيده  کنوني چيزي جز کوبيدن خون( به جاي آب) در هاون نخواهد بود.
اين که شماري از تندروان، منتقدان طرح بازپسگيري سرزمين هاي از دست رفته و نامشروع اعلام کردن «معاهده ديورند» را به باد نکوهش و سرزنش مي گيرند و آنان را متهم به خيانت گذاشتن مهر تاييد زير معاهدات استعماري مي نمايند، هم فاقد هرگونه منطق است. چه، امروزه ما در برابر عمل انجام شده تاريخي يک و نيم- دو سده يي قرار داريم و بحث اصلا بر سر تاييد يا رد کدامين معاهده نيست. چون سودي در بر ندارد، بل بحث اساسا بر سر اين است که چگونه پيامدهاي زيانبار اين معاهدات و قرار دادهاي ننگين و ناروا را به حد اقل برسانيم و راه هاي واقعبينانه و خردورزانه و به دور از احساسات براي گشايش گره هاي فروبسته و کور ناشي از اين قرار داد ها بيابيم. 
 با توجه به اين که همه مرزهاي کنوني کشورهاي منطقه ما مرزهاي استعماري بوده و همه کشورهاي شرق به ويژه کشورهاي مسلمان در چهارچوب واحدهاي سياسي استعماري بسر مي برند و با توجه به اين که اقوام باشنده اين سرزمين ها (مانند پشتون ها، بلوچ ها، تاجيک ها، ازبيک ها، ترکمن ها، آذري ها، ارمني ها، کرد ها و ....) همه در ميان چند کشور تقسيم شده اند، دليلي براي اين که تنها يک قوم استثناء قرار داده شود، وجود ندارد). حل مشکل تنها در مجموع (نه به گونه تجريدي و جز به جز)، با ريختن يک طرح نو، با تفکر نو در چهارچوب همگرايي منطقه يي امکان پذير است.

 3- مساله دیگر بحث سرزمین های از دست رفته است که گویا از پیکر افغانستان جدا شده باشد. واقعیت این است که هیچ چیزی از «افغانستان» جدا نشده است. زیرا سرزمین های پشتون نشین و بلوچ نشین پاکستان کنونی با فروپاشی امپراتوری درانی، پیش از تشکیل و به وجود آمدن کشوری به نام افغانستان در دوره دوم امارت دوست محمد خان، سرنوشت جداگانه یی یافته بودند. تازه جاهایی مانند کشمیر، اتک و پیشاور در اثر خیانت های سرداران میهن فروش خود ما در ازای طلا به فروش رسیده بودند. به ویژه سردار سلطان محمد خان- نیای بزرگ نادر خان که به خاطر فروش پیشاور به رنجیت سینگ با پا در میانی داکتر هرلان امریکایی در میان مردم به طلایی شهرت یافت.

 اگر منظور گستره امپراتوری درانی باشد (که هیچگاهی به نام افغانستان خوانده نشده است، بل که به نام های خراسان و ایران مشهور بوده) - کشمیر هند، مشهد و نیشابور ایران، و سراسر گستره کنونی پاکستان و بخشی از خاک ترکمنستان کنونی در آن شامل می شد، در این صورت، ادعای ارضی بر سه چهارم خاک پاکستان چه معنا دارد، باید بر همه خاک آن ادعا شود. در عین حال باید بر هند، ایران و ترکمنستان هم ادعای ارضی شود!!!!

 در عین زمان فراموش نباید کرد که پس از کشته شدن نادر افشار- شهریار بزرگ خراسان و فروپاشی ایران بزرگ، همزمان با احمد شاه درانی که در بخش خاوری ایران در خراسان به پادشاهی رسیده بود، آزاد خان غلزایی هم بر بخش بزرگی از ایران که شامل آذربایجان، داغستان، گرجستان و ارمنستان و حتا بخش هایی از کردستان ترکیه و عراق می گردید، فرمان می راند. اگر منظور از قلمرو زیر حاکمیت افغان ها است، پس باید بر روسیه، ایران و سه جمهوری قفقاز، ترکیه و عراق هم ادعای ارضی کرد!!!! چه منطقی وجود دارد که بر برخی از خاک ها ادعا شود و بر بخش بزرگی دیگر نه؟

چه شگردی در کار است که از گستره یی که در جنوب و شرق تا سند، کشمیر، لاهور، ملتان و پنجاب، در غرب تا سیستان، بلوچستان، زابل و خواف پهن بود، و در شمال هم مرو و پنجده، آق تپه، چمن، بید، چشمۀ سلیم را در بر می گرفت، تنها به خط دیورند و سرزمین های پشتون نشین و بلوچ نشین آن سوی خط دیورند چسپیده و از دیگر سرزمین های از دست رفته هیچ نامی نمی برند. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!!

 همین گونه، باید به خاطر داشت که بخش بزرگی از ولایت بدخشان به شمول فیض آباد و دهلیز پامیر هیچ گاهی نه تنها جزو خاک امپراتوری درانی، بل که حتا قلمرو عبدالرحمان خان نمی شد و تابع بخارا بود. این سرزمین را دیورند به زور به عبدالرحمان خان که حاضر نبود، آن را بگیرد، به خاک افغانستان ملحق ساخت. کسانی که دم از اجرای عدالت می زنند، باید بپذیرند که این خاک ها را مسترد نمایند. روشن است چنین چیزی پذیرفتنی نیست. هیچ کسی از باشندگان افغانستان حاضر نیست چنین چیزی را بپذیرد و خود دولت تاجیکستان هم هیچگاهی بر افغانستان ادعای ارضی نداشته و هم نخواهد داشت.

 همین گونه، باید فراموش نشود که در کل سرزمینی که اکنون افغانستان خوانده می شود، بر پایه قرار داد 4 مارچ 1857 پاریس به زور و فشار انگلیس رسما از پارس (ایران) جدا شد. دست کم روشن است که بخش بزرگی از افغانستان کنونی به شمول قندهار و غزنه و هرات و میمنه در ساختار دولت صفوی شامل بود. حال می گذریم از این که سراسر افغانستان و پاکستان و کشورهای آسیای میانه و قفقاز در گستره نادر افشار قرار داشتند. مگر، ایران هیچگاهی بر افغانستان و پاکستان و کشورهای قفقاز ادعای ارضی نکرده است.

 شعار پوچ «احقاق حقوق حقه برادران پشتون و بلوچ» بر اساس حق تعیین سرنوشت و در چهارچوب «مبارزات آزادیبخش ملی خلق های زیر ستم» سر داده می شد، هم چیزی جز شعارهای عوامفریبانه دوران جنگ سرد که در آزمایشگاه های دبیرخانه حزب کمونیست شوروی پیشین بافته و پرداخته شده بودند، نیست. زیرا اکثریت مردم پشتون پاکستان که در آن برهه هوادار مسلم لیگ بودند، بر اساس همه پرسی داوطلبانه به پاکستان پیوسته بودند. تنها حزب خان عبدالغفار خان که به هواداری از کنگره ملی هند برخاسته بود و در اقلیت قرار داشت. روشن است خان عبدالغفار خان در آن هنگام هیچ گاهی مساله پیوستن به افغانستان و یا تشکیل کشور مستقل پشتونستان را مطرح نکرده بود. بل که هوادار کنگره ملی هند یعنی پیوستن به هند بود. تازه همین غفار خان در مصاحبه یی در سال های پایانی عمر خود، با روزنامه «مسلم» چاپ پاکستان (شماره 30 ماه می 1982)  مساله پشتونستان را یک مساله کذایی ساخت دولت افغانستان و هند خوانده، گفت: «پشتونستان یک نمایش محض بود که به وسیله افغانستان و هند ایجاد شد و آن ها از این مساله به حیث وسیله نفوذ در مبارزه پروپاگندی خود علیه پاکستان بهره برداری کردند...

...ما با پشتونستان کاری نداریم. بعضی اشخاص پنجاب آن را به خاطر منافع دست داشته شان علیه ما به کار می بردند.»
 
در سال 1973 همه احزاب منطقه به شمول حزب عوام ملی (نام تازه حزب پیشین خدایی خدمتگار خان عبدالغفار خان) اعلام کردند که استان سرحدی جزو لاینفک پاکستان است و همچنان چون عنصر پاکستانی در انتخابات سال 1973 شرکت کردند. تا کنون نیز بدون کمترین اعتراضی سیاست های پاکستان را در قبال افغانستان تأیید می کنند.

  در واقع، مساله پشتون های آن سوی مرز دیورند، مساله داخلی پاکستان بوده، هیچ ربطی به مردم افغانستان ندارد. و هر گونه مداخله در امور آن ها، مداخله در امور یک کشور دیگر است و نقض آشکار موازین حقوقی بین المللی هم شمرده می شود. همان گونه که سرنوشت تاجیک های ازبیکستان که نزدیک به نیمی از نفوس 28 میلیونی آن را تشکیل می دهند، هیچ ربطی به تاجیک های افغانستان و تاجیکستان ندارد. کما این که سرنوشت ازبیک های تاجیکستانی هم که تقریبا یک سوم نفوس کشور هفت و نیم میلیونی تاجیکستان را می سازند، ربطی به ازبیک های افغانستان و کشور ازبیکستان ندارد و هیچگاهی هم از سوی کشورهای تاجیکستان و ازبیکستان و تاجیک ها و ازبیک های افغانستان در تراز کدام ادعا مطرح نشده است.

 کسانی که دعوای حق تعیین سرنوشت برادران پشتون را دارند، به گونه غیر منطقی از قایل شدن چنین حقی به بلوچ های افغانستان، ایران و پاکستان و نیز به ازبیک ها و تاجیک های افغانستان و کشورهای آسیای میانه و ترکمن های افغانستان و ایران چشم پوشی می کنند که بیگانه با خرد ورزی است.

برادران پشتون و بلوچ، ناگفته هویداست که با ما خونشريک، همفرهنگ، همسرزمين، همسرنوشت و همتاريخ و همريشه اند و روشن است ما نمي توانيم در برابر آن ها بي تفاوت بمانيم.  مگر، در اين جا بايست به يک نکته باريک تر از مو توجه نمود که در اين زمينه سر و کار ما با دو مساله است:

يکي مساله همدردي و غمشريکي است که يک مساله عاطفي مي باشد. در اين جا، هرگاه از بلنداي نگرش هاي انساني و همنوعي بنگريم، در صورت آمدن کدام مصيبت بر سر آنان يا بروز نا آرامي ها و يا رويدادهاي خشونبار در مناطق بود و باش شان (و در کل در کشور پاکستان)، روشن است که متاثر مي شويم و در صورت امکان بايد آنان از مجراي رسمي ياري برسانيم. مگر؛ در اين صورت به هيچ رو نبايد آنان را از ديگر انسان ها و همنوعان و هرگاه حادثه در مقياش کشور پاکستان باشد، از ديگر باشندگان آن کشور استثناء قرار داد. در اين حالت، هر ناخوشي يي که بر سر آنان بياييد، مانند هر حادثه يي که در هر کجاي جهان رخ مي دهد، ما را به عنوان انسان علي السويه متاثر مي سازد. تنها در اين مورد ميزان تاثر ما بيشتر خواهد بود و در صورت امکان بايد کمک بيشتري به ايشان نماييم.

هر گاه موضوع را از بُعد اسلامي بنگريم، در پهلوي همنوعي، روشن است مساله عواطف مذهبي و آييني نيز مطرح است. باز هم با توجه به اين در آيين اسلام همه پيروان آن با هم برابر اند و کسي را بر کسي برتري نيست و نبايد در ميان مسلمانان تبعيض باشد، سرنوشت برادران پشتون و بلوچ چونان «امت اسلامي» براي ما بي تفاوت نيست. هرگاه اتفاقي براي آنان پيش آيد، نمي توانيم به عنوان مسلمان متاثر نشويم و در صورت امکان باز هم بايد به ياري آنان به عنوان مسلمانان بشتابيم.

همين گونه، هرگاه موضوع را در بعد همسايگي و همتباري بررسي نماييم،  باز هم ما نه تنها با پشتون ها و بلوچ ها، بل به همه باشندگان کشورهاي همسايه اعم از ايرانيان، ترکمن ها، ازبيک ها و تاجيک ها پيوندهاي همسايگي، تباري، زباني، آييني، فرهنگي، اقتصادي و تاريخي داريم و باز هم روشن است نمي توانيم در قبال آنچه که در  کشورهاي همسايه و به ويژه آنچه که با همتباران و همزبانان و همفرهنگان ما رخ مي دهد، از ديدگاه اخلاقي و معنوي بي تفاوت باشيم. روشن است باز هم تمي توان در اين ميان يکي يا دو قوم را استثناء قرار داد. زير اين کار  براي ساير هم ميهنان ما قابل درک نخواهد بود و هم عادلانه نيست و هيچ دليلي براي آن نمي توان جستجو نمود.

موضوع آخري، مسايل سياسي است که در اين جا پاي کشورهاي منطقه و مسايل حقوق بين المللي و بين الدول کشانيده مي شود و آن اين که ما به هيچ رو، حق مداخله در امور کشورهاي همسايه و باشندگان شان را در پيوند با مسايل همتبار بودن يا همزبان بودن و همفرهنگ بودن ... نداريم.

با توجه به همين مسايل، مداخله دولت هاي پيشين افغانستان با سر دادن شعارهاي واهي و موهوم «احقاق حقوق حقه برادران پشتون و بلوچ» فاقد هرگونه پشتوانه منطقي و حقوق بين المللي بوده و  از سوي جامعه جهاني چيزي جز مداخله آشکار در امور داخلي کشور پاکستان ارزيابي نمي گرديده است.

اين که پشتون ها و بلوچ هاي پاکستان در چهارچوب کشور پاکستان خواهان چه سيستمي هستند يا از چه حقوق و وجايبي برخوردار اند يا مي خواهند آن را به دست بياورند، يا خواهان خودمختاري يا چيز ديگري هستند، هيچ ربطي به ما ندارد و منافع ملي ما ايجاب نمي نمايد که در امور  داخلي کشور پاکستان مداخله نموده و اين گونه دستاويز و بهانه مداخله متقابل از سوي آن کشور را به دست آي. اس.آي. بدهيم.
اعتراض ديگر تندروان پشتون افغانستان مبني بر اين که چرا در رفراندوم کذايي تعيين سرنوشت پشتون هاي باشنده پاکستان، حق پيوستن پشتون ها به افغانستان به آنان داده نشده بود؟ هم خينه بعد از عيد و بيجا است. چون، دولت هاي وقت افغانستان در آن هنگام، نخست اين مساله را با تاخير توجيه ناپذير مطرح کردند و سپس جدي پيگيري نکردند. چون تاريخ الترناتيف ندارد و ديگر اين کار «کاريست که گذشته است و سبويي است که شکسته است»، طرح آن کنون بي مورد و مداخله آشکار در امور يک کشور مستقل است که از ديدگاه حقوق بين المللي معنايي ندارد. سرزنش و نکوهش دولتمردان وقت افغانستان به خاطر سهل انگاري شان در زمينه در آن هنگام هم شايد در حد يک داوري تاريخي، آن هم هرگاه بر پايه معيارهاي علمي و انجام پژوهش هاي سامانمند تاريخي با توجه به مجموع اوضاع و شرايط و عوامل تاثير گذار بر آن برهه معين، صورت گيرد، به جا باشد. مگر امروز چه دردي را در قرينه سرزمين هاي از دست رفته دوا مي کند؟
موضوع خونشريکي و پيوندهاي تباري، زباني، فرهنگي و ..... نيز از ديدگاه حقوق بين المللي نيز نمي تواند برهان قاطعي در حل مسايل پيچيده حقوقي در تراز بين المللي و مناسبات ميان کشورها گردد. تازه اين هم تنها مختص به افغانستان و پاکستان نمي باشد. هرگاه قرار باشد چنين مسايلي در تراز جهاني مطرح گردد، صلح در سراسر جهان برهم خواهد خورد و کشورهاي بسياري درگير جنگ هاي بي پايان و خونين خواهند گرديد.
همچنان مساله تعيين سرنوشت يک اقليت تباري که در يک کشور همسايه بود و باش دارد، از سوي دولت بر سر اقتدار همسايه ديگر نيز (آن هم از سوي کشوري چون افغانستان که در آن ده ها اقليت تباري بود و باش دارند) منطق استواري ندارد و در آيين حقوقي بين المللي مداخله آشکار در امور داخلي کشور ديگري ارزيابي مي شود.
روشن است حق تعيين سرنوشت، حقي است انساني، طبيعي و دادگرانه که بسياري از اقليت ها در جهان (از جمله پشتون ها و بلوچ هاي باشنده پاکستان) بنا به جبر جيوپوليتيک از آن محروم هستند. شايد در يک فضاي ديگر، در جهان آينده رهيده از رويارويي ها و قطب بندي هاي زيانبار کنوني با توجه به ارزش هاي والاي انساني روزي رهيافت خردورزانه يي براي اين مشکل که در سراسر جهان با آن رو به رو هستيم، پيدا شود. ناگفته پيداست که مبارزه در اين راه هم آرماني است آزاديخواهانه و عادلانه. هرگاه اين مبارزه خردورزانه و صلحجويانه باشد، نه سخت ابزاري و ماجراجويانه و با تکيه دستاويز زور. باز هم اين مساله يک مساله سراسري است و چرا براي يک منطقه مشخص و يک تبار مشخص و  يک کشور مشخص، آن هم از سوي يک کشور ديگر مطرح مي شود؟. دو دیگر این که این موضوع، موضوع داخلی خود پشتون های پاکستان است و ما  به هیچ رو حق مداخله در آن را نداریم.   
نکته شگفتي آور اين است که در حالي که بيش از يک قرن مي شود که «معاهده ديورند» و «پشتونستان» محور اصلي سياست خارجي افغانستان را تشکيل مي دهد، نه دولت افغانستان و نه مردم مي دانند که موضوع بر سر چيست؟ آيا دولت افغانستان رسما بر پاکستان ادعاي ارضي دارد؟ روشن است پاسخ اين پرسش منفي مي باشد. چون چنين ادعايي در تراز جهاني فاقد هرگونه پايه حقوقي است و در هيچ مرجع و دادگاهي بين المللي کسي به آن گوش فرا نخواهد داد. چون با اصل پذیرفته شده موازین حقوق بین الدول «ناموجه بودن انکار پس از اقرار» در تعارض است.  از همين رو هم تا کنون هيچ يک از دولت هاي افغانستان رسما بر پاکستان ادعاي ارضي ننموده است و هم نمی تواند بکند. پس ما چه مي خواهيم؟
  شگفتي آور از آن اين که حتا تا چندي پيش کدام ترجمه دقيق از کنوانسيون کابل («معاهده ديورند») به زبان دري  هم در دست نبود. ترجمه هايي که در کتاب هاي روانشاد غبار و روانشاد فرهنگ بازتاب يافته است، از دقت چنداني برخوردار  نيستند. چگونه مي توان توضيح داد که مساله يي به اين اهميت باشد که چندين دهه محور اصلي سياست خارجي دولتي را تشکيل دهد و تا کنون ترجمه دقيقي از آن به دسترس مردم چه که خود دولت آن کشور نباشد؟ پس دعواي ما بر سر چه است؟ اين رازي است که تا کنون کسي مهر آن را بر نگشوده است.
به هر رو، هر گونه دعوایی بر سر این که چون قرار دادهای گذشته چون زیر اجبار به امضاء رسیده اند، فاقد اعتبار حقوقی اند؛ هم راهی به دهی نمی برد. البته، این درست است که در عصر استعمار همه قرار دادها و معاهدات و پیمان ها زیر فشار عقد گردیده بودند. مگر، هر چه است، همه از اعتبار عام و تام حقوقی برخوردار بوده اند. چه، هر گاه چنین نباشد، هر چه قرار داد و معاهده و پیمان در جهان است، از اعتبار ساقط گردیده و منجر به چنان درهم و برهی در سراسر گیتی خواهد گردید که دشوار است پیامدهای آن را پیش بینی کرد. در آن صورت ترکیه می تواند بر بخش بزرگی از کشورهای عربی و اروپایی تا مرزهای وین کشور اتریش ادعای ارضی نماید. همین گونه ایران هم می تواند بر دست کم بر پانزده کشور جهان از جمله افغانستان ادعای ارضی نماید. مگر معاهده های گلستان و ترکمنچای که به از دست رفتن هفده شهر قفقاز گردید، را ایرانی ها با خشنودی و رضاء امضاء کرده بودند؟

معاهده 1857 پاریس که بر اساس آن افغانستان رسما از ایران جدا ساخته شد، نیز با فشار بزرگ دیپلماتیک و نمایش قدرت بزرگ دریایی انگلیس در خلیج فارس و جزیره خارک و تصرف بندر بوشهر امضاء شده بود. هرگاه چنین باشد، ایران نیز می تواند دعوی کند که افغانستان جزء لاینفک خاک آن است که انگلیسی ها آن را با معاهده پاریس به زور از آن جداساخته اند.

به گونه یی که آقای عزیز پور نگاشته اند، «حق خود ارادیت متعلق به مردم آن مرز و بوم است، نه مربوط یک کشور بیگانه. در غیر آن، هر کشور به خود حق می دهد به بهانۀ حق خود ارادیت برای دیگران، به امور داخلی کشور دیگر مداخله نماید.

در حقوق بین لملل اصول و موازینی وجود دارند (چون اصل عدم توسل و يا تهديد به زور عليه تماميت ارضی يا استقلال سياسی کشور ديگر، اصل برابری حاکميت دولت ها، اصل برابری حقوق و تعيين سرنوشت به دست خويش، اصل عدم مداخله در امور داخلی يکديگر، اصل حل مسالمت آميز مناقشات بين الملل، اصل همکاری بين المللی، اصل اجرای صادقانه تعهدات بين المللی، اصل تمامیت ارضی کشورها، اصل ثبات مرزها، و اصل احترام به حقوق بشر)، که دارای عالی ترین قوت حقوقی بوده و بر روابط کشورها حاکم اند و به نام اصول بنیادین حقوق بین الملل یاد می شوند.

این اصول در منشور ملل متحد – به مثابۀ عالی ترین معاهدۀ بین لمللی - و نیز در معاهده های دیگر بین المللی درج یافته اند که دولت افغانستان نیز همچون عضو جامعه بین المللی به آنان پیوسته و آن ها را پذیرفته است. افزون بر آن، هیچ کشوری حق ندارد ازین اصول حقوقی سرپیچی کند. این اصول موازین عام و همگانی اند که برای تمام دولت ها بدون در نظر داشت عضویت آنان به سازمان ملل و همچنان برای کلیه شخصواره های حقوق بین الملل لازم الرعایه می باشند.

مطابق ماده 103 منشور هيچ تعهدی ديگر يک دولت عضو سازمان ملل متحد قوت حقوقی بالاتر از تعهدات منشور ملل متحد ندارد. بناء منشور ملل متحد را می توان قانون اساسی جامعه جهانی نام گذاشت.

دامن زدن به قضیه خط دیورند، حد اقل با اصول چون اصل تمامیت ارضی کشورها، اصل ثبات مرزها، اصل برابری حقوق وحق تعيين سرنوشت به دست خويش و همچنان اصل عدم مداخله در امور داخلی يکديگر در تضاد است.»


 باید به یک نکته توجه کرد و آن این که سردمداران گذشته افغانستان، نیک می دانستند که پشتون های پاکستانی هم از دیدگاه شمار دو برابر پشتون های افغانستانی اند و هم از دیدگاه تراز سواد و آموزش یک سر و گردن بالا تر اند. از این رو هراس داشتند که در صورت پیوستن آن ها به افغانستان، تخت و تاج شاهی و همه امتیازات خود را از دست خواهند داد. از این رو، از ته دل هیچگاهی صادقانه با مساله برخورد ننموده، تنها از آن چونان یک مساله ابزاری تا جایی که منافع آزمندانه شان اجازه می داد، برخورد می کردند. این بود که مساله را در هاله یی از ابهام پیچانیده، چونان چیستان و معما ساخته بودند که به دشوار کسی می توانست از آن سر در بیاورد. نتیجه هم همین است که به رغم این که مساله دیورند بیش از یک قرن در راس سیاست خارجی افغانستان قرار دارد، حتا یک کتاب هم در باره آن نوشته نشده و حتا یک ترجمه دقیق هم از متن سند ارائه نگردیده است م کمتر کسی می داند که سخن بر سر چیست؟

 روشن است زمانی داوود خان از هواداران پروپا قرص استقلال پشتونستان شناخته می شد و در زمینه چنان تندروی می کرد که در گزارش بیوگرافیک سری سازمان سیا وی در مساله پشتونستان به عنوان یک «شخص احساساتی و بی منطق» تشخیص داده شده بود. به گونه یی که حتا در سلامت مغزی وی شک نموده بودند. مگر جان مطلب در آن بود که داوود خان شخص بی منطق نبود و از مساله پشتونستان برای رسیدن به قدرت به عنوان یک دستاویز بهره برداری ابزاری می کرد. در آغاز، برای کنار زدن شاه محمود خان و پسان ها هم برای کنار زدن ظاهرشاه. مگر به محض این که پایه های قدرت خود را لرزان دید، در دیداری از پاکستان، از مواضع پیشین خود عقب نشینی کرد. مگر شوروی ها توانستند با برانگیختن پشتون های تند رو در نیروهای مسلح، وی را متهم به خیانت به آرمان پشتون ها نموده، و زمینه سرنگونی وی را فراهم آورند. یعنی همان گونه که خود داوود از این مساله در کنار زدن ظاهر شاه بهره گرفته بود، نیروهای چپگرای افغانی به یاری شوروی ها در زدن خود او بهره گرفتند. یعنی کودتای 26 سرطان داوود خان و کودتای هفت ثور با یک سناریو پیاده گردید.
فشرده سخن اين که در دوره جنگ سرد، هند و شوروي پيشين برای جلوگیری از پیوستن افغانستان به پیمان های منطقه یی هوادار امریکا در منطقه، با بهره گيري از ناآگاهي سياستمداران افغانستان از تاريخ ديپلماسي، با بر انگيختن احساسات و با به جوش و خروش در آوردن جوانان خونگرم و تمويل برخي از احزاب و گروه هاي تندرو، از افغانستان در برابر پاکستان بهره برداري ابزاري نمودند که از اين بازي چيزي جز بدبختي و تباهي نصيب کشور افغانستان نشد که هنوز هم پايان اين درامه خونين را پيدايي نيست.
 سر انجام، باید نشاندهی کرد که مشکل اصلی میان افغانستان و پاکستان نه بر سر به رسمیت شناختن خط دیورند به عنوان مرزهای بین المللی میان دو کشور است، چه افغانستان بارها این خط را چونان مرزهای بین المللی به رسمیت شناخته است و دیگر کسی در جهان به به رسمیت شناختن آن نیازی ندارد.

این موضوع که لویه جرگه سال 1949 به گونه یک جانبه همه قرار دادهای استعماری گذشته میان همه دولت های پیشین افغانستان در رابطه با «خط دیورند» را باطل و فاقد اعتبار اعلام نموده بود، چیزی جز یک نمایش مسخره نبود که به تحریک مسکو راه اندازی شده بود. روشن بود که در آن هنگام، همه این اسناد با به رسمیت شناخته شدن پاکستان از سوی افغانستان (و امضای معاهده جدید میان داکتر نجیب الله خان توروایانا و ظفرالله خان؟) قوت خود را از دست داده بودند و خود به خود ملغا، منسوخ و ابطال گردیده بودند. از سوی دیگر، پاره نمودن یک جانبه قرار دادهای بین المللی تنها رفتار نابخردانه و بیهوده است زیرا هر قراردادی تنها هنگامی ابطال می یابد که هر دو طرف برای فسخ آن آماده باشند.

به هر رو، براي حل نهايي مساله تراژيک پشتون و آوردن صلح و ثبات، آرامي، آسايش و شگوفايي پايدار در اين منطقه، در گام نخست، به دگرديسي ريشه يي و بنيادي تفکر حاکم بر  نخبگان فکري و روشنفکران پشتون باشنده افغانستان نياز است. چيزي که تنها با روی کار آمدن یک دولت فراگیر ملی ممکن است.

نخبگان فکري و سياستمداران پشتون به بازنگري ريشه يي و بنيادي ديدگاه هاي کنوني شان در قبال مساله گستره نوار مرزي و نيز بازنگري نقش پشتون ها در چهارچوب کشور و فراموش نمودن افسانه واهي «اکثريت» (و در نتيجه فزونخواهي و برتري جويي تباري و زباني که به نوبه خود موجب بر انگيخته شدن تاجيکيسم، هزاره ايسم، ازبيکيسم و ترکمنيسم افراطي در کشور گرديده و زمينه ساز نا به هنجاري ها، نارسايي ها و بسا نا به ساماني هاي ديگر مي گردد)  و پذيرش تز همزيستي دادگرانه مسالمت آميز با ديگران همسرزمينان و برادران خويش و از اين راه شکستن بن بست زيانبار موجود بر سر راه روند ملت سازي  و دولت سازي در کشور، نياز دارند. چه، تفکر حاکم بر نخبگان پشتون، دردمندانه هنوز هم بر شالوده همان بينش منحط و واهي سراب گونه مسلط بر جيوپوليتيک در دوره جنگ سرد و آمارهاي موهوم استوار است که تا کنون بارها قدرت هاي بزرگ و نيز پاکستان از آن براي دستيابي به منافع آزمندانه خود به زيان ما بهره گيري ابزاري ناروا نموده اند.

موضوع نفوس افغانستان و تناسب درصدی اقوام در آن نیز یک مساله پیچیده سیاسی است و با توجه به این که تا کنون کدام آمار گیری دقیق صورت نگرفته است، در بازار مکاره سیاسی کشور، هر قوم در پی بالا نشان دادن شمار خود و در نتیجه در پی بهره برداری سیاسی از آن می برآید. بهره گیری ابزاری از این موضوع به گونه سر درگمی با موضوع پشتونستان گره خورده است که پسلگد آن در میدان سیاست داخلی افغانستان نیز در سیمای مساله «اکثریت» و «اقلیت» آشکارا به چشم می خورد. توضیح این که لازمه داغ نگاه داشتن همواره تنور مساله پشتونستان و چانه زنی بر سر «خط دیورند»، فرمانروایی یک دولت مطلقه پشتونتبار مورد حمایت یک ابر قدرت در کابل است که پیوسته در این تنور هیمه بیندازد. روشن است چنین دولتی به نوبه خود موجب بر انگیخته شدن تنش های تباری و پیدایی ناسیونالیسم افراطی تاجیکی، ترکمنی، ازبیکی و هزاره یی در برابر ناسیونالیسم لگام گسیخته پشتونی در کشور گردیده و آن را به سوی فروپاشی و از هم گسیختگی می کشاند. حال بگذریم از این که کشور را میدانگاه تاخت و تاز و کشاکش های قدرت های مخاصم خارجی نیز می گرداند.

روشن است در نبود آمار گیری دقیق و بی طرفانه - چیزی که در آینده نزدیک ممکن نیست، همه آمارها کماکان بر پایه حدس و گمان استوار خواهند بود و بستر برای هر گونه بهره گیری ابزاری سیاسی از آن هموار.

ره آورد اين تفکر سخيف هم براي مردم بينواي نوار مرزي و در کل همه پشتون ها و ديگر باشندگان کشور، چيزي جز تباهي، بربادي، سيه روزي و نابودي در گام نخست براي مردم آزاده پشتون نبوده است.
 روشن است مادامي که تفکر سخت ابزاري غير ريالستيک فاجعه بار بازمانده از دوران جنگ سرد - تجزيه پاکستان و بازپسگيري سرزمين هاي پشتون نشين به ياري يک ابر قدرت(حال مهم نيست کدام قدرت زيرا خود تندروان پشتون افغانستان به تنهايي توان اين کار را ندارند) و دستيابي به سرزمين هاي از دست رفته و ايجاد «افغانستان بزرگ؟!» (در واقع پشتونستان بزرگ) و انحصار گرايي افراطي در قدرت دولتي  در درون دولت که جلو مشارکت راستين ملي را در کشور مي گيرد؛ کنار گذاشته نشده و جاي آن را يک تفکر نوين، خردورزانه، آگاهانه، واقعبينانه و سازنده که تنها متوجه بهروزي و رهايي پشتون ها و ساير باشندگان اين مرز و بوم از زندان ترسناکي که سياستمداران پيرامون آن ها برافراشته اند، باشد، (در چهار چوب گستره کنوني افغانستان)، نگيرد، دشوار خواهد بود کشور و منطقه به ويژه باشندگان خوار و زار و نگونبخت نوار مرزي بتوانند از اين «دايره شيطاني مصيبت» بيرون گردند.
چه، حتا در صورت تحقق اين آرمان، توازن شکننده کنوني در کشور  به شدت برهم خورده و بر اساس همين فرمول، همين تفکر و همين شعار، استان هاي شمالي تاجيک نشين، ازبيک نشين و ترکمن نشين افغانستان به ترتيب براي ايجاد تاجيکستان، ازبيکستان و ترکمنستان بزرگ به برادران همتبار خود به تاجيکستان، ازبيکستان و ترکمنستان خواهند پيوست و تاجيکان مناطق غربي و باشندگان مناطق مرکزي هم بنا به نشانه هاي زباني و آييني به ايران و سر انجام افغانستان تجزيه خواهد گرديد و فرو خواهد پاشيد. روشن است که اين فروپاشي به آساني خط کشي هندسي روي صفحه کاغذ نيست و يک فروپاشي خونبار، دراماتيک و اندوهبار خواهد بود.
 از اين رو، بر انديشمندان و نيروهاي خرد ورز و آگاه پشتون است تا همه نيرو و توان خود را به جاي تاختن به سوي سراب هاي فريبنده و نادسترس و واهي ايجاد «پشتونستان بزرگ»، در چهارچوب گستره واقعي کنوني کشور با باشندگان آن متمرکز گردانند و با پيشگيري يک راهبرد ريالستيک و خردمندانه در شگوفايي و بهروزي و رهايي آن از بدبختي و نا به ساماني و سيه روزي کنوني بکوشند.
تنها با شگوفايي و بالندگي گستره ها و ساختارهاي نوين منطقه يي، هنگامي که مرزهاي خط کشي شده استعماري اهميت خود را از دست بدهند و رنگ ببازند، هنگامي که اقتصاد مشترک با پول واحد در منطقه ايجاد شود و منافع استراتيژيک همه کشورهاي منطقه مانند جامعه اروپايي و ديگر ساختارهاي منطقه يي در ديگر نقاط جهان به هم گره بخورد، با فروريختن ديوارهاي ستبر بي اعتمادي برپا شده از سوي استعمار در ميان کشورهاي منطقه و آب شدن يخ هاي دشمني هاي مصنوعي ميان اقوام گوناگون باشنده اين سرزمين ها، با به بار نشستن همگرايي منطقه يي، در اوضاع و احوال آرامش و صلح و تفاهم، حل دمکراتيک و دادگرانه مسايل پيچيده و دردناکي چون مساله پشتون ها و خط ديورند و نه تنها پشتون ها بل همه تيره هاي ستمديده و رنج  کشيده از هم جدا شده منطقه (اعم از تاجيک ها، ازبيک ها، ترکمن ها، بلوچ ها، کردها و...) به شيوه «تبر تقسيم جيوپوليتيک» بر شالوده ارزش هاي انساني و آرماني ممکن است.
هر گونه مطرح ساختن چنين مسايل پيچيده و سر در گم،  پيش از فراهم گرديدن زمينه، نه تنها دردي را دوا نمي کند، بل تنها بر سر زخم هاي خونبار و چرکين منطقه نمک مي پاشد.
 کنون بایسته است برای گذاشتن نقطه پایانی بر این درامه خونین و عادی ساختن روابط میان دو کشور برادر افغانستان و پاکستان، دولت های افغانستان و پاکستان زیر نظر سازمان ملل بر سر چند موضوع با هم به توافق برسند: از جمله پایان دادن به مداخلات در امور یک دیگر و عدم ادعای ارضی بر یک دیگر با بستن یک معاهده و دادن تضمین بین المللی زیر نظر سازمان ملل در زمینه و این در صورتی ممکن می باشد که افغانستان در چهارچوب یک طرح همه جانبه بین المللی، با تضمین سازمان ملل به عنوان یک کشور بی طرف تثبیت شود.

 روشن است چنین چیزی تنها هنگامی میسر شده می تواند که کانسپت گلوبالی برای امنیت و ثبات جهانی تدوین شده و نظم به راستی نوینی در جهان حاکم شود و کشورهای بزرگ به کشاکش ها و همچشمی های خود پایان داده و بر سر تقسیم دادگرانه منابع انرژی و گستره نفوذ به تفاهم پایدار دست یابند. روشن مادامی که چنین چیزی دست یاب نگردد، افغانستان کماکان میدا زورآزمایی و کشاکش های بی پایان قدرت های باهم رقیب خواهد ماند و اوضاع با گذشت هر روز در آن پیچیده تر و بحرانی تر خواهد گردید.

 همچنین مادامی که در افغانستان یک دولت فرا گیر و مستقل ملی با مشارکت دادگرانه و راستین همه باشندگان کشور، به میان نیاید، و سرنوشت کشور به دست دولت های دست نشانده غیر ملی و رهبران ابزاری باشد، محال است این داستان دنباله دار شوم استعماری به پایان برسد.

 برعکس، در این اواخر شعار «دا پشتونستان زمونژ» ما به گونه باژگونه به شعار «دا افغانستان زمونژ» پاکستانی ها مبدل گردیده، جنرال های پنجابی به دنبال گسترش مرزهای پاکستان تا آمو و جنرال های پشتون تا دامنه های هندوکش برآمده اند و امیدوارند این بار به یاری چین، عربستان و قطر به این هدف دست یابند. در این کارزار ملاهای شیاد پاکستانی به یاری دالرهای باد آورده نفتی وهابیون سعودی همکار و مشیر نظامیگران اسلام آباد اند. چنانی که دو، سه دهه پیش یکی از رهبران مذهبی پاکستان در نزدیکی مرز تورخم شعار داده بود: «ما از این جا تا دریای آمو را به رسمیت نمی شناسیم!»

 این در حالی است که شانس افغانستان برای تجزیه پاکستان و بازپسگیری «سرزمین های از دست رفته» صفر است. چون پاکستان با داشتن 170 میلیون باشنده، داشتن نیروهای مسلح نزدیک به یک میلیون نفری و برخوردار بودن از حمایت امریکا، چین، کشورهای عربی و اسلامی و ایران و داشتن جنگ افزارهای هسته یی و منافع ملی تعریف شده که از سوی همه باشندگان آن از جمله پشتون ها پذیرفته شده است، در جایگاه بس استواری قرار دارد. حتا هندوستان هم خواهان تجزیه و نابودی پاکستان نیست. برعکس افغانستان، در موقعیت بسیار لرزان و آسیب پذیر قرار دارد. باید توجه داشت که داشتن ادعای ارضی بر پاکستان، به تیشه پاکستان در زمینه مداخله در امور داخلی افغانستان دسته می دهد.

در گفتگویی، یک دیپلومات پشتون پاکستانی در حاشیه یک کنفرانس بین المللی، برایم گفت که  «پاکستانی ها در گذشته می گفتند که افغان ها با ملحدان کمونیست و هندوها همدست شده، کشور خود را به روس ها فروخته و یک صد و سی هزار سپاهی سرخ را با چند هزار تانک  و چند صد طیاره آورده، با بستن پیمان دفاعی با روس ها بر سه چهارم خاک اسلامی پاکستان ادعای ارضی دارند و روس ها می خواهند کشور ما را هم اشغال و به آب های گرم راه پیدا نمایند. این حق مسلم پاکستان است تا از خود با همه ابزارها دفاع نماید.

 پاکستانی ها با همین دستاویز، به دامن زدن به بنیادگرایی اسلامی پرداختند و افغانستان را برباد کردند.

کنون هم همان آش و همان کاسه است. این بار، پاکستانی ها باز هم می گویند که گروهی از افغان های وطن فروش و ملحد، با یهود و نصارا و هندو همدست شده، با آن ها پیمان استراتیژیک بسته، یک صد و سی هزار سپاهی بیگانه را به کشور خود آورده و باز هم کشور خود را فروخته اند. باز هم بر خاک اسلامی پاکستان ادعای ارضی دارند و می خواهند کشور ما را از میان ببرند. پاکستان حق دارد با هر وسیله ممکنه از کشور و تمامیت ارضی خود و حریم اسلام دفاع نماید.

همین است که این بار هیولای طالب را به جان مردم افغانستان افگنده است  تا باز هم  تار و پود و شیرازه هستی آن را  بگسلاند.»

در پایان می خواهم روی یک نکته بسیار ظریف دیگر درنگ نمایم. روسیه از دید علم جیوپولیتیک و جیواستراتیژیک یک ابرقدرت ناقص است که در بن بست (گیتایی) جغرافیایی گیر مانده است. روسیه از سوی شمال با اقیانوس یخبسته شمالی پیوست است. در خاور دور به اقیانوس آرام راه دارد. در شمال باختری همین گونه به دریای بالتیک پیوست است. در جنوب باختری از راه دریای سیاه و تنگه های داردانل و بفسر به دریای مدیترانه و به هین سلسله از طریق آبنای جبل الطارق به اقیانوس اتلس پیوند می یابد. مگر تنها در محور جنوب در انتهای دریای کسپین به ایران و در مرز رود آمو به افغانستان به بن بست می خورد.

روشن است روسیه به سادگی به این آب ها راه نیافته است. بل که با راه اندازی لشکرکشی ها و نبردهای خونین توانسته است به دریاها ره گشاید. 

از دیدگاه راهبردی، مادامی که روسیه ایران را بیخی به اشغال خود درنیاورد و یا در آن کشور یک رژیم بیخی دست نشانده و وابسته به خود روی کار نیاورد، و از طریق ایران به آب های خلیج پارس ره نگشاید، هیچگاهی یک ابر قدرت کامل و تمام عیار نخواهد شد. مگر چون چنین کاری امکان ندارد، تنها راهی که می ماند، مسیر افغانستان-پشتونستان- بلوچستان است.

انگلیس چونان بزرگترین حریف روسیه، در سده های نزدهم و بیستم با به کار گیری هنر دیپلماسی و اطلاعاتی توانست با راه اندازی چندین کارزار پیروزمندانه، جلو پیشروی روسیه را به سوی آب های گرم بگیرد. اگر این کارروایی های انگلیس نمی بود، امروز دیگر اثری از ترکیه و ایران (و افغانستان و پاکستان کنونی) نمی ماند.

یکی از این شگردها هیمه اندازی در تنور اختلافات فرانسه و روسیه در اوایل سده نزدهم بود  که به جنگ ناپلیون با روسیه و لشکرکشی به مسکو و در پی آن، شکست وی در جنگ واترلو انجامید. این جنگ زیان بس جدی یی به روسیه و توان نظامی آن وارد آورد. به گونه یی که در سراسر نیمه دوم سده نزدهم دیگر نتوانست قامت راست کند و در محور جنوب به پیشروی برق آسا دست یازد.

دومین رویدادی که بازهم انگلیس توانست با هنرنمایی تمام روسیه را درگیر سازد، جنگ 1904 روسیه و جاپان در خاور دور است. این جنگ نیز پیامدهای شومی برای روسیه داشت. از جمله رخ دادن انقلاب بورژوایی 1905 یا انقلاب مشروطه خواهان.

سومین رویداد بزرگ دیگر، جنگ جهانی یکم است که در پی آن انقلاب اکتبر روی داد. این جنگ و انقلاب، شیرازه روسیه را از هم پاشید، تلفات سنگین و زیان بس جدی یی به آن کشور وارد آورد. باز هم در پشت پرده کارزار اطلاعاتی و دیپلماسی این جنگ، دست های انگلیس دیده می شود.

آخرین رویداد، جنگ جهانی دوم بود که روسیه را از بن ویران  کرد و تیر پشت آن را شکست و تار و پود آن را از هم گسیخت.

... و سرانجام هم فروپاشی شوروی.

در همه این رخدادهای دراماتیک، باز هم در پس پرده کارگردان ماهر و توانایی دیده می شود که دستگاه دیپلماسی و سازمان های اطلاعاتی آن است. البته، در این آخری، امریکا- خلف صدق انگلیس هم نقش خودش را داشته است.

آن چه مربوط به ایران می گردد، روسیه توانست در نیمه نخست سده نزدهم، قفقاز و آسیای میانه را از پیکر ایران جدا نماید. روشن است که رخدادهایی که از آن ها نام بردیم، مانع از آن گردید که روسیه بتواند ترکیه و ایران را بگیرد. هر چند زیان های جبران ناپذیری بر هر دو کشور وارد آورد. با این هم، روسیه شانس بسیار بالایی داشت تا بخش خاوری ایران (سرزمین های افغانستان و پاکستان کنونی) را بی درد سر بگیرد، هرگاه بر سر راهش مانعی به نام دستگاه دیپلماسی و سرویس اطلاعاتی انگلیس سبز نمی شد.

امروز از بلندای آگاهی های کنونی به روشنی می بینیم که دستگاه های انگلیسی تا کجا دور اندیشانه عمل نموده بودند و چگونه توانسته بودند جلو پیشروی روس ها را به سوی آب های گرم بگیرند. باید به زرنگی و کاردانی بریتانیایی ها آفرین گفت که تا چه پیمانه پیش بین منافع راهبردی آینده خود بوده اند. آن ها در آغاز توانستند با پشتیبانی از سیک ها مناطق راهبردی دو سوی رود سند را مصوون سازند و از آن ها چونان حایل و سپر دفاعی هند در برابر قبایل مخوف و هیبتناک افغان کار بگیرند. سپس هم، کشوری را به نام افغانستان میان متصرفات هندی خود و متصرفات آسیای میانه یی روسیه چونان سد استوار در برابر پیشروی روس ها به میان بیاورند. آن گاه، سیک ها را از سر راه بردارند و همه گذرگاه های راهبردی منتهی به هند را به کنترل خود درآورند.   

در پی آن هم، افغانستان را زیر کنترل خود درآورند و دست های ایران و روسیه را از آن کوتاه گردانند. در پایان کار هم کشوری را به نام پاکستان به وجود بیاورند و با تکیه به آن بتوانند درایف روس ها به سوی آب های گرم را پس بزنند. انگلیسی ها توانستند با تقسیم قبایل جنگجوی پشتون به دو بخش، این قبایل سرکش و خشن را رام سازند و نگذارند که این قبایل به دست سایر حریفان اروپایی آن ها بیفتند. سپس، بیش از یک سده و نیم آن ها را با ترفندهای رنگارنگ در تاریکی و بیسوادی زیر تاثیر ملاهای تندرو با گرایش های همانند به گردایش های وهابی- سلفی نگه دارند تا بتوانند در زور مبادا از نیروی ترسناک آن ها با راه اندازی جهاد، دیوار خارداری در برابر پیشروی روس ها بکشند و آن ها را دو باره به آن سوی آمو برانند. 
 
سر انجام هم، با اشغال افغانستان از راه پاکستان (البته این بار با پیشکاری متحد نوپای خود امریکا) خود را به مرزهای آسیای میانه یی روس ها برسانند- مرز استراتیژیکی که در سده نزدهم پرداز نموده بودند.

پرسشی که مطرح می گردد، این است که اگر انگلیسی ها، سرزمین های پشتون نشین و بلوچ نشین آن سوی دیورند را  به موقع زیر کنترل خود در نمی آوردند، و با تردستی کشور افغانستان را به وجود نمی آوردند و سپس با کاردانی کشور دیگری را به نام پاکستان ایجاد نمی کردند و در واقع دو نوار پدافندی در برابر رخنه روس ها نمی آراستند، آیا نیروی بود که از رسیدن روس ها به آب های گرم جلوگیر نماید؟

پاسخ روشن است که منفی می باشد. در غیر آن، روس ها مدت ها پیش همه سرزمین کنونی افغانستان و پاکستان را می گرفتند و در بندر کراچی پایگاه دریایی می داشتند.  شاید کار ایران را هم زار می ساختند. حال ما کاری به این نداریم که بر سر باشندگان بینوای این سرزمین ها چه بدبختی ها و بلاهایی نبود که نیاورند. این بحث جداگانه و عاطفی است. چه در سیاست موعظه های اخلاقی جا ندارد. تنها منافع است که مطرح است و بس. جان مطلب این است که آن ها با چه جانفشانی توانستند منافع و مطامع راهبردی خود را در اعماق قاره آسیا را برای دو سده تامین کنند!.

از این منظر، در واقع، ایجاد کشورهای افغانستان و پاکستان در بخش خاوری پشته ایران، در پهلوی همه بدبختی ها و سیه روزی ها (دست کم از دید پاکستانی ها) در بعد تاریخی این حسن را داشته است که از افتادن نهایی سرزمین آن ها به دست روس ها جلوگیری گردد. هر چند، بنا به ارزیابی آن ها کنون بار دیگر افغانستان به یک کشور اشغال شده مبدل گردیده است. مگر به رغم این، پتنسیال (بنیه) دو باره آزاد شدن و مستقل شدن در آینده را دارد. امریکایی ها سرانجام، روی این خاک را ترک خواهند گفت. این در حالی است که پاکستان به یک قدرت اتمی دارای ارتش نیرومند مبدل گردیده است و یک کشور آزاد و مستقل است و پشتون ها در آن کشور وزن بالایی دارند.

به هر رو، از دیدگاه توصیفی، می توان گفت که حد اقل از دید پاکستانی ها، تقسیم قبایل پشتون به دو بخش (صرف نظر از این که از دیدگاه تاریخی پیشینه داشته و پشتون های خاوری بیشتر در گستره هند بوده اند)، در بعد تاریخی، در واقع بیمه یی بوده است برای رهایی آن ها و حتا همسایگان آسیای میانه یی شان از اسارت دایمی به دست روس ها.

هر چه هست، ديگر امروز که تراز آگاهي هم ميهنان ما بالا رفته است، چنين بر مي آيد که افسانه «سرزمين هاي از دست رفته» و «ديورند» به پايان خط نزديک مي شود و با گذشت هر ورز به شمار کساني افزوده مي شود که خواستار پايان بخشيدن به ماجراجويي هاي بيهوده و زيانبار و گشودن خردورزانه کورگرهي که به دست خود آن را بسته ايم و آبپاشي بر روي خاکستري که در ز ير آن آتش خانمانسوز نهفته است، مي باشند. چه، در غیر این، مادامی که ما بر پاکستان ادعای ارضی داشته باشیم و ابر قدرت ها را به خاک خود بیاوریم، آن کشور همواره در پی روی کار آوردن یک دولت دست نشانده در کابل و ایجاد کنفدراسیون خواهد بود و در صورت به قدرت بودن حاکمیت های اولتراناسیونالیست پشتون که بر پاکستان ادعای ارضی داشته باشد، کشور یک روز هم روی آرامی را نخواهد دید و در آتش جنگ و بیداد خواهد سوخت. این طلسم هنگامی شکسته خواهد شد که در کشور یک  دولت فراگیر ملی روی کار آید که با در نظر داشت منافع و مصالح ملی، از دشمنی با پاکستان پرهیز نماید.

چنین  بر می آید که بار دیگر نیاز تاریخی به بازگشت به توافقات ژنو دیده می شود تا مساله سر خونبار افغانستان از جمله موضوع سر درگم دیورند- این میراث شوم بر جا مانده از استعمار انگلیس، در کل حل گردد.







اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه کردن

مطالب دیگر

برگ تاجیکان در رخنامه

 

 

 

 

 

 

تاجیکان در قرن بیستم

پایگاۀ آزاده گان تاجیکستان

خبرها و نوشتارها در بارۀ تاجیکستان، در پایگاۀ آزاده گان . ببینید :


 

| + - | RTL - LTR
برای حمایت از ما امتیاز دهید