سخنرانی لطیف پدرام ( کامل، با ماجرای اخلال)

زنده گیــنـامـــۀ مسعود بزرگ ( رح )

سخنان آموزنده از مسعود بزرگ(رح)

تاریخی

نوشته شده توسط احمد مسعود
اخبار
نمایش از 16 شهریور 1392
پرینت

احمد مسعود، پسر شهید احمد شاه مسعود بزرگ (رح ) سکوت دوازده ساله خود را شکست و از مرگ پدر می گوید :


با عرض سلام خدمت تمام شما هموطنان عزیز و دوستان گرامی چند روزی تا عروج ملکوتی قهرمان عزیزمان نمانده و خوب به یاد دارم که ۱۲ سال پیش چه حالی داشتیم در این روزها٬ حال میخواهم برگی از خاطرات خویش را با شما در میان بگذارم.برگی خونین و غمناک اما پر از عشق و ایثار. چند روزی بود که پنجشیر دیگر مثل سابق نبود٬ هوا گرفته و آسمان تاریک بود٬ بعضی میگفتند این اتفاق را قبلا هم دیده اند٬ روز قبلش خاکباد عجیبی همه جا را فراگرفته بود و باعث شد دو روز قبل از شهادت همه جا تاریک و بی روح گردد. گویا خاک مرده است که بر پنجشیر پاشیده اند .



پنجشیر همیشه پر از شادی و سرور هست٬ مخصوصا در تابستان٬ صدای کودکان که فریاد زده به سوی دریا میدوند٬ پیرمردانی که کنار هم نشسته و قصه های قدیمی را مرور میکنند. خانم های که ازادانه دسته دسته این سو آن سو میروند و درختان سبز و خرم و این دره زیبا پر است از انرژی و زندگی. گاهی روی سبزه ای دراز میکشیدم و چشم های خویش را میبستم و صدا های اطراف خویش را گوش میکردم. پرندگان پر میزدند و اواز خوان به این سو ان سو میرفتند. صدای کودکان شاد و غمگین با هم به گوش میرسید و صدای اب که ارامش بخش ترین صدای بود که میشد در میان آن همه صدا شنید و این ها همه تابستان را در پنجشیر به یکی از بهترین فصل های این منطقه تبدیل میکرد . حتی در سختترین روزهای مقاومت باز هم پنجشیر امیدی داشت و مردمانش نشاطی که باور کردنی نبود .

اگر چه همیشه خطر حمله هوایی طالبان بود ولی گویا اصلا مردم در باره اش نمیدانند و نشنیده اند٬ در حالی که بارها شهید داده بودند ولی باز تا کمی سکوت حاکم میشد مردم به هر طرف پراکنده میشدند. یکی دنبال زمین و یکی دنبال باغش٬ یکی بیل به دست دنبال صاف کردن جوی و چندی به خاطر شنا به طرف دریا میدویدند٬ در همه حال زندگی جریان داشت. اما این روزها فرق داشت٬ سکوت عجیبی بر دره حاکم شده بود٬ صدای نه از پرنده می آمد نه از مردم٬ ترس و دلهره عجیبی بر همه حاکم بود. گرد و خاک همه جا را فرا گرفته بود٬ افتاب دیگر تابان مثل همیشه نبود٬ اسمان نیز رنگ باخته و بی روح به نظر میرسید.

آنان که سنشان از ما بیشتر بود همه متفق القول بودند که تا به حال همچنین چیزی را ندیده اند. همیشه خاک باد میشد اما اینکه برای چند روز دوام کند و اینگونه دره را بپوشاند را ندیده بودند. چند روز به این منوال گذشت تا اینکه روزی خبر آمد به خانه پدر کلان خویش مهمان هستیم برای نان چاشت. هنوز از صبحانه نگذشته بود که رسیدیم٬ مادرکلانم با خنده گفت حالا کجا تا چاشت چقدر زود آمدید. بیایید بیایید . همانطور که عادت کودکان هست شروع کردیم به شوخی و بازی . ساعاتی اینطور گذشت تا همه را به نان چاشت فراخواندند .

در حال غذا خوردن بودیم که قاشق از دستم افتاد٬ مادرکلانم گفت چه شده بچیم؟ گفتم نمیفهمم کدام چیزی پدرم را شده؟ مادر کلان جواب داد: بد به دلت راه نده؟ چیزی نشده خداوند همراهشان هست . اما هیچ قانع نمیشدم و به شدت نارام بودم . خوب کودکی و فراموشی٬ مشغول بازی شدیم. چندی نگذشت که انجینر اشرف که قبلا ریاست امنیت پنجشیر را به عهده داشت وارد خانه پدر کلانم شد و سراغ ایشان را گرفت. به شدت سراسیمه معلوم میشد. پدرکلان و مامای کلانم را گرفته به اخرین طبقه خانه رفتند و معلوم میشد چیزی شده.
نیم ساعتی نگذشته بود پایین آمدند و انجیر اشرف سریع بیرون رفت٬ مامای من به همره پدر کلانم وارد خانه ای شدند. پدر کلانم را میدیدم دایم لبان خویش را دندان میگرفت و چشمانش پر اشک میشد.
دیگر میدانستم که کدام چیزی شده اما قلب کوچک یک کودک هیچگاه تصور نبود قهرمان و پدر خویش را باور نمیکند .

چندی گذشت و همه به گوشه ای خزیده بودند که مامای کلانم آمد و همه ما را به خانه خودمان در جنگلک برد.همه چیز تغییر کرده بود و همگی چهره ای متفاوت داشتند . هر کس تا من را میدید به گوشه ای میخزید٬ ارام ارام به سمت خانه رفتیم. مامای من رو به مادرم کرد و گفت که آمرصاحب شما را به تاجکستان خواسته. مادرم گفت : به من که چیزی نگفت. ما تازه به این خانه کوچ کشی کرده ایم. چگونه به این سرعت ما را خواسته . مادرم عصبانی شد و گفت تلفن بیاورید با خودش صحبت کنم٬ حد اقل یکی دو روز پیش میگفت چگونه به این سرعت اماده شویم.

خلاصه هر چه کردند مادرم قبول نکرد و گفت نمیشود تا اینکه گفتند که آمرصاحب زخمی شده. رخ رنگ پریده و متعجب مادرم را هنوز به یاد دارم . باورش نمیشد٬ گویا خواب دیده است . مادر کلانم دستش را گرفته و میگفت چیزی نیست بچیم٬ انشاالله خوب میشود یک زخم کوچگ هست. هیچ یادم نمیرود مادرم قبول نمیکرد و مدام میگفت او زخمی نمیشود حتما شهید شده . خانه ما قیامتی بود. هر کس به گوشه ای مشغول راز و نیاز و شیون و گریان .

خانه ما دیگر ان صفای قدیمی را نداشت٬ صدای از کسی بلند نمیشد. خواهرانم گرداگرد مادرم نشسته و ارام ارام میگریستند . تحمل دیدن این وضع را نداشتم. به منزل بالا رفتم تا کمی از برنده به ستاره های که همیشه به من ارامش میداند را نگاه کنم. دیگر حتی ستاره ها هم برای خوشحال ساختن و ارام ساختن دل غمدیده من کافی نبود. از برنده دیدم مامای من طارق که همیشه با ما میبود دور حوض قدم میزند و گریه میکند. دورتر مامای دیگرم بود که به دیوالی تکیه داده بود و سرش را با دستانش پوشانده بود . تا آن زمان هم قلبم باور نمیکرد و نمیخواست هم باور کند. هنوز فکر میکنم شاید همه اینها یک خواب باشد که روزی از آن بلند میشوم و صدای مهربان پدری را میشنوم که میگوید:‌احمد بلند شو وقت نماز هست.

نمیدانم چگونه آن شب سیاه سحر شد و با طلوع خورشید سوار هلیکوپتر شدیم و به سمت تاجکستان پرواز کردیم. بسیار وقت ها با خودش از پنجشیر تا تاجکستان میرفتیم اگرچه گاهی تنهایی نیز سفر کرده بودیم اما این بار جای خالی او به شدت حس میشد. از هر زمان دیگری بیشتر میخواستیم در هلیکوپتر همراه ما باشد و دلداری دهد که این تکان ها چیزی نیست. به تاجکستان رسیدیم٬ خانه ما در آنجا سردتر از هر جای دیگر بود. تمام نور و برکت خانه رفته بود. هر چه سراغ پدر را گرفتیم گفتند این جا نیست در کولاب هست. تا این مدت فکر میکردیم که در دوشنبه هست حال میگفتند خیر در کولاب هست.

کسی ارام و قرار نداشت هر کسی در غم خویش غرق بود . مادرم دایم میگریست به غیر از وقتی در نماز می ایستاد. دعا میکردم که همیشه نماز بخواند تا شاید از گریه های او کم شود. تحمل اشک های او را نداشتم و برایم غیر قابل تحمل بود مخصوصا که با گریان ایشان خواهرانم نیز دور تا دور او نشسته و با او میگریستند . هر روز خبری میرسید٬ یکی میگفت حالش خوب هست ٬ یکی میگفت چشمانش را باز گرد٬ یکی میگفت امروز بلند شد و اوامر جدیدی صادر کرد. تلویزیون خبری ایران میگفت مسعود کشته شده است .

دیگر تحمل خبری را نداشتیم٬ مادرم و مادر کلانم درخواست کردند که بروند پدرم را ببینند. مامایم آمد و گفت کلانها مخالفت میکنند. باید چند روز صبر کنید. خوب به یاد دارم مادرکلانم به شدت عصبانی شد و بلاخره مجبورشان ساخت که شرایط دیدار را محیا کنند . بلاخره روز موعود فرا رسید. روزی که ای کاش نمیرسید . من و مادرم به همران پدرکلان و مامای کلانم به سمت کولاب روانه شدیم. در هلیکوپتر مامایم راشدالدین من را در اغوش گرفت و داستان حضرت محمد را برایم گفت. بارها شنیده بودم اما نمیدانستم چرا باید در چنینی شرایطی برای من داستان بگوید.
بسیار تاکید داشت که حضرت محمد یتیم بود. به دنیا نیامده بود که پدر از دست داده بود و هنوز کودکی بیش نبود که مادر نیز از دنیا رفت. نه از معجزه میگفت و نه از حکمت . نه از جنگ و نه از شمشیر. تمام قصه همین بود . او نیز یتیم بود .

تا بلاخره به میدان هوایی کولاب رسیدیم.
هلیکوپتر ارام ارام نشست٬ موتری سراغمان آمد و به سمت شفاخانه راه افتادیم. احساس عجیبی بود همه دل در دلشان نبود . موتر ارام از کنار شفاخانه گذشت. تعجب کردیم چرا به سمت شفاخانه نمیرود . تا در کنار اتاقی فلزی ایستاد. گفتند هنوز پیاده نشوید. درها باز شد و چیزی سفید رنگ بر روی زمین گذاشته شد . گفتند بیایید٬ رفتیم که چیزی بر روزی زمین هست و تکه ای سفید رنگ بر رویش گذاشته شده است. نمیدانستم چیست. در عمرم چنان چیزی ندیده بودم. پدر کلانم گفت احمد دست راستش بشین . من نشستم که پدر کلانم آرام تکه را کنار زد.
پدرم بود .

نظرات   

 
+2 #1 پیرو مسعود 1392-06-18 05:49
سلام احمد عزیز!! اشکم را در آوردی :(( توبایدهیچگاه جنایت القاعده ملعون وطالبان وهابی را فراموش نکنی وهمیشه در صدد گرفتن خون این ابرمرد تاریخ باشی، خداباتو است ای یتیم پدرِ همه ملت! وماهم تا پای جان از شماحمایت می کنیم. ای لعنت به القاعده لعنت به طالبان مزدوران یهودونصارا.
بازگو کردن
 
 
+3 #2 جمشید تاجیک 1392-06-19 10:06
احمد جان به خودت ببال که چنین قهرمان پدری داری مسعود عزیز نه تنها پدری تو بلکه پدر و رهبر تمام آزادی خواهان چهان بود احمد جان تو میراث مسعود شهیدی تو هیچگاه ود را تنها احساس نکن رهروان مسعود بززگ همیشه ترا بعنوان یادگار مسعود عزیزاز جان و دل دوست دارند روزی فرا خواهد رسید وسیا دلان وقاتلان مسعودبزرگ افشا خواهد شد راه مسعود بزرگ ادامه داردو ما رهوان ان ابر تاریخ هستیم و خواهیم بود
بازگو کردن
 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه کردن

مطالب دیگر

برگ تاجیکان در رخنامه

 

 

 

 

 

 

تاجیکان در قرن بیستم

پایگاۀ آزاده گان تاجیکستان

خبرها و نوشتارها در بارۀ تاجیکستان، در پایگاۀ آزاده گان . ببینید :


 

| + - | RTL - LTR
برای حمایت از ما امتیاز دهید